ترتیبکننده: کرار
بعد از بعثت
نمونهای از شکنجهها و آزار مسلمانان توسط قریش
عدهای از مسلمانان در تأمین بعضی ار رؤسا و اشراف قریش بسر میبردند. آنها از مسلمانان حمایت میکردند و نمیگذاشتند آسیبی ببینند. از آنجمله عثمان بن مظعون در امان ولید بن المغیره بسر میبرد، اما غیرتش به او اجازه نمیداد که در امان ولید بسر ببرد. به همین دلیل امانش را رد کرد و گفت خواستم به غیر الله پناه نبرم، روزی با یکی از مشرکین به بحث و گفتگو پرداخت، مشرک عصبانی شده به چشم وی یک سیلی زد، که بر اثر آن چشمش آسیب دید، ولید بن مغیره در حالیکه این منظر را تماشا میکرد، گفت: ای برادرزاده عزیز! قسم بخدا چشمت از چنین حادثهای محفوظ بود، در پناه مستحکمی بسر میبردی «اما آن را قبول نکردی» عثمان گفت: قسم بخدا چشم سالم من نیز آرزو دارد که به خاطر خدا مانند چشم آسیب دیدهام دچار مصیبت گردد. ای ابوعبد شمس! من همانا در پناه کسی بسر میبرم که از شما خیلی غالب و نیرومندتر است. وقتی عثمان بن عفان رضیالله عنه اسلام آورد عمویش حکم بن العاص بن امیه او را گرفته با طنابها محکم بست و گفت: عجب! تو از آیین نیاکان خود بر میگردی و مذهب جدیدی را قبول میکنی. سوگند بخدا ترا رها نمیکنم تا این که از این دین جدید برنگردی. عثمان گفت: سوگند بخدا هرگز این دین را ترک نمیکنم و دست از آن نمیکشم، وقتی حکم قاطعیت و استقامت وی را دید، عاجز شده او را رها کرد. خباب بن الارت میگوید: روزی مرا گرفتند، آتشی برایم روشن کرده مرا در آن انداختند، مردی پای خود را بالای سینهام قرار داد. تا اینکه آتش با چربیهای پشت من خاموش شد. وقتی پشت خود را نشان داد، دیدند بر پشتش لکههایی همچون نشانههای برص «پیسی» دیده میشود.