نویسنده: محبوبی
فصل پنجم: کمونیسم
- نقد و نظر
ادامه:
ب. اغراق در نقش پرولتاریا
در واقع تعاليم مارکس بازتاب انديشه اي نسبت به واقعيت هاي زمان او بود؛ از اين رو کمونيسم دارای خصلتي بازتابانه است. اين پديده از درون جامعه سرمایهداری سر برآورده و بازتابي از جنبش هاي پيرامون اين طبقه که از بطن سرمایهداری بيرون آمده، چندان راه اغراق پيموده اند که مقام آن را تا حد مرتبت رهايي بخش و خدايي ارتقا داده اند و طبقه پرولتاريا را والاترين، نيک ترين و مهربان ترين سازنده عصر نو پنداشته اند. وضع طبقه کارگر در جامعه سرمایهداری محقر و سزاوار دلسوزي و ياوري بوده است. بنا به اعتقاد ماركس نظام سرمایهداری ذاتاً سيستمي است كه مبتني بر نابرابري و استثمار طبقاتي بنا شده است و فقط مي تواند به وسيله ايجاد موانع عظيم تر براي پيشرفت آينده خود، به حل مشكل هايي كه خود به وجود آورده، بپردازد (مک له لان، 1379: 107-108).
ج. دیدگاه غلط در زمینه کار
کمونيست ها به نفس توليد که پايه و مبناي اصلي زندگي است، توجهي ندارند و همه دقت خود را به جنبه ذهني آن يعني توزيع معطوف داشته اند. درحالیکه مشکلات اجتماع بيش از هر چيز در سايه توليد قابل حل به نظر ميرسد. آنان که تنها به توزيع نظر دوخته اند در واقع عامل انهدام فرهنگ بشري و تنزل سطح زندگي هستند. کساني که تنها کار و فعاليت مکانيکي را مي پذيرند به طبايع خلاق و کيفي کار توجه کافي مبذول نمي دارند. در قاموس اين گروه آزادي کار، در واقع به مفهوم آزادي و رهايي از کار است که به خصومت در کار منتهي ميشود. اينان به کار منتزع و جوانب کمي کار توجه دارند. کمونيست ها از آغاز نسبت به اصل تقسيم کار اجتماعي، طريق عصيان در پيش گرفتند و کارگران را عليه آن برانگيختند. حال آنکه تقسيم کار اجتماعي هسته اوليه تمدن بشري است. اگر تقسيم کار اجتماعي نبود، بشر از حالت جامعه اشتراکي اوليه خارج نميشد. هرگاه انقلاب اجتماعي تنها بر پايه ماديات مبتني باشد و از معنويات دوري گزيند، قادر به پيروزي واقعي و افزايش توليد به معناي وسيع کلمه نخواهد بود؛ زيرا انگيزه اصلی کار از میان میرود (بشیریه، 1387: 197-215).