نویسنده: امیری
عادی سازی مرگ در لباس قانون:
در دهههای اخیرمفهوم «حقوق بشر» بیش از آنکه یک اصل جهانی باشد، به ابزاری سیاسی بدل شده است. کشورهایی که خود را پرچمدار این ارزشها میدانند، در برابر برخی فجایع سکوت میکنند و در برابر برخی دیگر شدیدترین واکنشها را نشان میدهند. این دوگانگی، اعتماد جهانی به عدالت را بهشدت تضعیف کرده است. گزارشها درباره اعدام و کشتهشدن اسیران فلسطینی بار دیگر این پرسش بنیادین را مطرح کرده است: که آیا جان انسانها در نظام بینالملل ارزش برابر دارد؟ یا اینکه ارزش آنها وابسته به جغرافیا، قدرت و روایت رسانهای است؟
در قرن بیستویکم، جهان بیش از هر زمان دیگری به زبان حقوق بشر سخن میگوید. بیانیهها صادر میشوند، نشستها برگزار میگردند و رهبران جهانی از ارزشهای مشترک انسانی سخن میزنند، اما در پس این رویکردهای زیبا واقعیت تلخی نهفته است و عدالت آنگونهای که ادعا میشود، جهانی و یکسان نیست؛ بلکه اغلب تابعی از قدرت، منافع و ملاحظات سیاسی است.
گاهی تاریخ نه با جنگها، بلکه با قوانین تغییر میکند. قوانینی که بی سروصدا تصویب میشوند، اما پیامدشان از صدها انفجار عمیقتر است. قانون اخیر درباره امکان صدور حکم اعدام برای اسیران فلسطینی درست از همین جنس است. یک متن حقوقی که اگر جدی گرفته نشود، میتواند به ابزار مشروعیت بخشی به مرگ تبدیل گردد.
آیا عدالت میتواند براساس هویت انسانها تغییر کند؟ پرسشی که جهان از پاسخ دادن به آن فرار میکند. اگر پاسخ «نه» است پس چرا قانون شکل میگیرد که در عمل، یک گروه خاص را هدف قرار میدهد؟ و اگر پاسخ بله است پس صادقانه باید گفت آنچه امروز حقوق بشر نامیده میشود چیزی جز یک ابزار سیاسی نیست.
بحران فلسطین بهویژه گزارشهای نگران کننده درباره رفتار با اسیران، یکی از آشکارترین نمونههای این شگاف عمیق میان «ادعا» و «عمل» است. درحالیکه قواعد بینالمللی از جمله کنوانسیونهای ژنو بر ضرورت حمایت از اسیران و منع رفتارهای غیر انسانی تاکید دارند، اما در این میان روایتهای میدانی و گزارشهای حقوقبشری تصویر دیگری را ترسیم میکنند؛ تصویری که پرسشهای جدی دربارهای فلسفه وجودی سازمانملل و حقوق بشر را مطرح میسازد. در این میان نقش قدرتهای بزرگ و رهبران سیاسی تعیین کننده است، چهرههای چون ترامپ و نتانیاهو در مقاطع مختلف سیاستهای را نمایندگی کردند که منتقدان آن سیاستها را عامل تشدید تنشها و تضعیف مسیرهای دیپلماتیک میدانند. از انتقال سفارت آمریکا به بیتالمقدس تا حمایتهای بیقید وشرط از اقدامات نظامی اسرائیل علیه فلسطین این تصمیمها نهتنها معادلات سیاسی، بلکه برداشت افکارعمومی از مفهوم عدالت را نیز تحت تأثیر قراردادهاند. آنچه امروز با آن مواجهایم نوعی نهادینه شدن استانداردهای دوگانه در سیاست جهانی است. وقتی نقض حقوقبشر در برخی مناطق با واکنش فوری، تحریم و محکومیت گسترده مواجه میشود اما در موارد دیگر با سکوت یا توجیه، این پیام به جهان ارسال میشود که ارزش جان انسانها یکسان نیست.
رسانهها نیز در این میان نقش کلیدی دارند. در عصری که به آن عصر اطلاعات گفته میشود آنچه در رسانهها دیده میشود اهمیت بیشتری از آنچه در واقعیت رخ میدهد پیدا کرده است. پوشش اخبار گزینشی، تنظیم شده، جهتدار و برجستهسازی برخی روایتها میتواند واقعیت را طوری بازسازی کند که با منافع سیاسی همراستا باشد. در نتیجه، افکارعمومی جهانی که باید نیروی برای مقابله با این عناصر باشد گاه خود به محصولی از همین روایتهای جهتدار تبدیل میشود. از نظر حقوقی موضوع اسیران جنگی و بازداشتشدگان به روشنی در اسناد بینالمللی بیان شده است. کنوانسیونهای چون ژنو بر رفتار انسانی، دسترسی به خدمات طبی و منع هرگونه مجازات بدون محاکمه عادلانه تآکید دارند. هرگونه نقض این اصول، نهتنها تخلف از قانون بلکه تهدیدی علیه نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد محسوب میشود. وقتی یک قانون طوری طراحی شود که عمدتآ یک گروه خاص را هدف قرار دهد، دیگر نمیتوان آن را یک ابزار حقوقی دانست، بلکه باید آنرا بخشی از یک ساختار سیاسی بزرگتر دید. از منظر حقوق بینالملل، مجازات اعدام بهویژه در بسترهای منازعه همواره یکی از بحث برانگیزترین موضوعات بوده است. نهادهای حقوق بشری تاکید دارند که هرگونه حکم مرگ باید با بالاترین استانداردهای محاکمه عادلانه همراه باشد. اما در چنین شرایطی که ساختارهای قضایی خود در بستر منازعه نابرابر قراردارند، چنین استانداردی قابل تحقق نیست و متاسفانه این جان انسانها است که دسته بندی میشود از سوی چند ابرقدرت جهان.
اما شاید مهمترین بُعد این مسئله بُعد اخلاقی آن باشد. وقتی جهان در برابر رنج انسانها صرفنظر از ملیت یا مذهب واکنش یکسانی نشان نمیدهد، بنیانهای اخلاقی خود را تضعیف میکند. این وضعیت نه تنها به بیاعتمادی جهانی دامن میزند بلکه زمینه ساز تکرار خشونت در نقاط دیگر جهان نیز میشود. تجربه تاریخی نشان داده که بیتفاوتی هرگز بیهزینه نیست. سکوت در برابر بیعدالتی اغلب به عادی سازی آن میانجامد. و وقتی بیعدالتی عادی شود، دیگر محدود به یک منطقه یا یک ملت نخواهد ماند.
برای خروج از این چرخه معیوب، چند گام اساسی ضروری است:
اول از همه بازگشت واقعی نه شعاری به اصول حقوق بینالملل.
دوم، تقویت نهادهای مستقل نظارتی و پاسخگو.
سوم، مسؤلیتپذیری رسانهها در ارائه روایتهای دقیق و متوازن و همچنان فشار مستمر افکارعمومی جهانی برای پایان دادن به استانداردهای دوگانه.
قانونی که امکان صدور حکم اعدام برای فلسطنیان را مطرح میکند، فقط یک تصمیم حقوقی نیست، بلکه همان نقطهای است که سیاست از مسیر انسانیت جدا میشود. در چنین شرایطی نقش رسانهها و نویسندگان حیاتیتر از همیشه است. نوشتن فقط روایت کردن نیست، بلکه مقاومت در برابر فراموشی است.
جهان امروز بیش از هر زمان دیگری به یک وجدان مشترک نیاز دارد. وجدانی که در آن ارزش جان انسانها وابسته به قدرت سیاسی یا موقعیت جغرافیایی نباشد. اگر قرار است حقوق بشر معنایی واقعی داشته باشد، باید از مرزهای سیاست عبورکند و به اصلی غیرقابل مذاکره تبدیل شود.
در غیر اینصورت عدالت اگر انتخابی باشد، دیگر عدالت نیست. حقوق بشر اگر برای برخی باشد و برای برخی نه، دیگر «حقوق بشر» نیست بلکه امتیازی سیاسی است.