تالیف: علامه عبدالشکور لکنوی
امیرالمؤمنین حضرت عمر فاروق رضی الله عنه
وقایعی چند از گزمه و نگهبانی حضرت فاروق اعظم
ادامه:
حضرت عمر رضی الله عنه شبی در حال گزمه و نگهبانی بود تا اینکه به خانه ای نزدیک شد. شنید که زنی به دخترش میگوید در شیر آب بریز، دختر جواب داد: از جانب امیرالمؤمنين اعلام شده است که آب در شیر نریزید و نفروشید. پیرزن گفت: این وقت نه امیرالمؤمنین اینجا است و نه منادی او. دختر گفت: به خدا قسم این کار درستی نیست که در ظاهر اطاعت کنیم و در باطن مخالفت. وقتى فاروق اعظم رضی الله عنه این سخن را شنید بسیار خوشحال شد و به غلام خود اسلم که همراهش بود گفت این خانه را شناسایی کن. روز بعد کسی را آنجا فرستاد و آن دختر را برای فرزندش عاصم خواستگاری نمود و فرمود: این نکاح با برکت خواهد بود، چنانکه این ازدواج صورت گرفت و حضرت عمر بن عبدالعزيز از نسل آنها متولد شد.
شبی دیگر امیرالمؤمنین در حال گشت زنی بود، گذرش به خانه ای افتاد که در آن زنی بود و چند بچه دور او را گرفته و گریه میکردند و دیگی را بر آتش نهاده بود. از زن پرسید این بچه ها برای چه گریه میکنند؟ زن جواب داد: از گرسنگی! سپس پرسید: که در دیگ چه چیزی پخته میشود؟ زن جواب داد: از آب پر کردم که به نحوی بچه ها را تسلی دهم تا بخوابند، به محض شنیدن این سخن اشک از چشمان ایشان سرازیر شد و فوراً برگشت و وارد بیت المال شده از آنجا مقداری آرد و روغن، قدری خرما، لباس و مبلغی پول برداشت و به اسلم گفت همۀ اینها را بر پشتم بگذار. اسلم گفت یا امیرالمؤمنین من آنها را حمل میکنم، حضرت عمر رضی الله عنه اظهار داشت روز قیامت از من پرسیده میشود آنگاه آنها را بر پشت خود حمل کرده به خانه آن زن برد و دیگ را از روی آتش بر زمین نهاد و در آن مقداری آرد و روغن و خرما ریخته و با هم آمیخت و زیر دیگ آتش روشن کرد. چون ریش مبارک بلند بود، موهای آن پر از دود شد. وقتی غذا آماده شد، با دست خود غذا گرفته و در جلوی بچه ها گذاشت. وقتی آنها خوردند و سیر شدند، از آنجا برگشت.