تالیف: سید ابوالحسن ندوی
ترتیبکننده: کرار
واقعه هجرت ام سلمه رضیالله عنها
نزدیک یک سال به همین حالت سپری شد، تا اینکه مردی از عموزادگانم از خاندان بنی المغیره، نگاهش به من افتاد، حالت پریشان مرا دید، بر من ترحم کرد و به بنی المغیره گفت: چرا این بیچاره را نمیگذارید برود و میان او و شوهر و فرزندش جدایی انداخته اید؟ آنها به من گفتند: اگر دوست داری نزد شوهرت برو، آنگاه بنو عبدالاسد نیز فرزندم را به من باز گردانیدند. من شترم را آماده کردم، و فرزندم را در آغوش نشانده، به طرف مدینه هجرت کردم، کسی غیر از خدا، همراه من نبود، وقتی به تنعیم رسیدم با عثمان بن طلحه بن ابی طلحه از قبیله عبدالدار ملاقات نمودم، عثمان بن طلحه از من پرسید: ای دختر ابو امیه کجا می خواهی بروی؟ گفتم: میخواهم نزد شوهرم به مدینه بروم. گفت: آیا کسی با تو همراه است؟ گفتم: کسی بجز خدا و این فرزندم با من همراه نیست. و گفت: قسم به خدا شما نمیتوانی به آسانی آنجا برسی، آنگاه مهار شتر را گرفت و به راه افتاد. سوگند به خدا، تاکنون هیچ مردی از عربها را گرامیتر از عثمان ندیدهام، او وقتی به یک منزل میرسید، شتر را میخواباند، سپس خودش به یک طرف میرفت، تا من از شتر پیاده شوم، آنگاه دوباره نزد شتر آمده، اثاث مرا پایین میگذاشت و شتر را به درخت میبست و خودش زیر درخت میخوابید، نزدیک ظهر بلند شده، شترم را میآورد، و اثاث را بر آن میگذاشت، و خودش دور میرفت و به من میگفت: سوار شو، وقتی سوار میشدم و بر شترم قرار میگرفتم او میآمد و مهار شتر را میگرفت و راه میافتاد، به همین منوال راه طی میشد تا اینکه مرا به مدینه رساند و وقتی نگاهش به آبادی بنی عمرو بن عوف در قبا افتاد، به من گفت: شوهرت در آن محل است «ابو سلمه آنجا بود» بنام خدا برو داخل همین آبادی، سپس خودش به مکه بازگشت. ام سلمه میگوید: من هیچ خانوادهای در اسلام سراغ ندارم که مانند خانواده ابی سلمه این قدر متحمل مشکلات شده باشد و نیز هیچ فردی گرامیتر از عثمان بن طلحه سراغ ندارم.
نبی رحمت