نویسنده: محبوبی
فصل سوم: وضعیت اسفناک زندانیان
روایاتی تکاندهنده از شکنجهگاه بگرام
روایت غمانگیز ملاعبدالسلام ضعیف
ادامه
پس از اینکه عبدالسلام ضعیف را پاکستانیهای دلال، ناجوانمرد، خائن و تروریست پرور برخلاف تمام موازین و قوانین اسلامی و غیراسلامی به آمریکاییها فروختند و او را در پیشاور به آنها تحویل دادند، آمریکاییها ضعیف را به بگرام منتقل کردند. در ابتدای ورود به بگرام، آمریکاییها در میدان هوایی با پرتکردن از پلههای هواپیما، قنداق تفنگ و باران مشت و لگد از وی پذیرایی کردند. ضعیف ورودش به شکنجهگاه بگرام را اینگونه توصیف میکند: «سربازان ما را از طنابهای طیاره باز کردند و از زینههای طیاره با بیرحمی تمام به پایین پرتاب نمودند. چند سرباز با صدای بلند به زبان انگلیسی گفتند: (this is the big one) یعنی: این بزرگشان است و پس از آن، بارانی از مشت و لگد بر من باریدن گرفت. ضربات قنداق تفنگ را هم احساس کردم. لباس بر تنم دریده شد و تنها کیسه بر سرم باقی ماند و تسمههای پلاستیکی در دست و پایم. تازه برف باریده بود و بعد از یک ساعت لت و کوب، لخت و عریان بروی برف افتاده بودم. سربازان آمریکایی زن و مرد سرود میخواندند و گاهی با من که بیحرکت بر زمین افتاده بودم، بازی میکردند. یک قسمت از شعری که آنها میخواندند و بار بار تکرار میکردند، تا هنوز در ذهنم باقیست. آنها میخواندند: (آمریکا خانه عدل و انصاف و جانبداری عدالت است. برای همه خواستار عدل است). آنها این رفتار وحشیانه و بیرحمانه با مسلمانان را عدل و انصاف میدانستند و به همین دلیل این شعر را بارها تکرار میکردند در حالی که چنین عملی در هیچ قانون عدل بشمار نمیآید و هیچکس چنین اعمال وحشیانه را تایید نمیکند» (همان).
زندانیان را چنان در سرمای طاقتفرسا نگه میداشتند که از شدت سرما بیهوش میشدند و سرما تا مغز استخوانشان نفوذ مینموده است: «سرمای شدید تا مغز استخوان نفوذ میکرد و طاقتفرسا بود. من از شدت سرما بهشدت میلرزیدم و آنها فریاد میزدند که حرکت نکن. ولی این کار در اختیار من نبود. سرانجام پس از سه یا چهار ساعت در اثر سرمای شدید بیهوش شدم و دیگر چیزی احساس نکردم» (همان).