نویسنده: نهضت
فصل دوم: انسان در نظام فکری اومانیسم
سیر تاریخی اومانیسم در غرب
أ. اومانیسم رنسانسی
ادامه:
رنسانس به مثابه دورهای انتقالی، همزمان هم پایانبخش قرون وسطی بود و هم زایشگاه دنیای مدرن. این جنبش با احیای میراث کلاسیک و نقد ساختارهای فکری پیشین، بنیانهای تمدن جدید غرب را پیریخت. هرچند که در نهایت به جدایی دین از بسیاری از عرصههای زندگی اجتماعی انجامید، اما در ابتدا بیشتر بهدنبال اصلاح و نوسازی بود تا نفی کامل سنتهای پیشین. این دوره از نظر تاریخی، به دورانی در غرب اشاره دارد که از قرن چهاردهم تا شانزدهم میلادی را دربر میگیرد. در این دوره، گروهی از اندیشمندان که بعدها به اومانیستهای رنسانس معروف شدند، برای نخستینبار این ایده را مطرح کردند که پرستش راستین خداوند، مستلزم ستایش آفریدههای اوست. از این رو، انسان بهعنوان اشرف مخلوقات، شایستهٔ تکریم و احترام است. این اندیشمندان بر این باور بودند که باید استعدادها و تواناییهای انسان را به رسمیت شناخت و نباید مانند کلیسای قرون وسطی، با تأکید افراطی بر گناه فطری بشر، از ظرفیتها و برتریهای او غافل ماند (بایزر، ۱۳۸۵: ۲۷).
اومانیستهای عصر نوزایی معتقد بودند که انسان جدید، رها از سلطهٔ کلیسا، بیش از هر چیز بر خود متکی است و سپس به جهان اطراف مینگرد. شعار آنها برگرفته از جملهای معروف از ترنتیوس، نمایشنامهنویس بزرگ رومی، بود: «انسانم و هیچ انسانی را با خود بیگانه نمیانگارم». بهعبارت دیگر، متفکران بزرگ رنسانس همواره دربارهٔ ارزش و مقام انسان سخن میگفتند و این نگرش، واکنشی مستقیم به دیدگاه کلیسای قرون وسطا بود که انسان را موجودی گناهکار، ضعیف و محکوم به رنج میدانست و امکان رستگاری او را ناچیز میشمرد (رجبی، ۱۳۸۹: ۱۹۹).
اومانیستهای رنسانس در تلاش بودند تا ارزشهای انسانی دوران باستان را احیا کنند، اما برخلاف تصور رایج، وجود خدا را انکار نمیکردند. آنها تضادی اساسی میان انسانگرایی و تعالیم مسیحیت نمیدیدند و بسیاری از پیشگامان این جنبش، خود از روحانیان کلیسای کاتولیک بودند که خداوند را امری مسلم میدانستند (کوریک، ۱۳۸۰: ۲۳). نمونهٔ بارز این نگرش را میتوان در فرانچسکو پترارک، پدر انسانگرایی ایتالیایی مشاهده کرد. او که احیاگر بسیاری از آثار فراموششدهٔ یونان و روم باستان بود، خود مسیحی معتقدی بهشمار میرفت که به آگوستینوس عشق میورزید. پترارک حتی علاقهٔ خود به سیسرون را با این استدلال توجیه میکرد که این فیلسوف رواقی را میتوان پیشگام مسیحیت دانست، چرا که آموزههایش با مضامین انجیل هماهنگی داشت. این نمونهها نشان میدهد که نمیتوان ظهور اومانیسم را لزوماً بهمعنای بیدینی یا گسترش ماتریالیسم تفسیر کرد. در واقع، تحول اصلی این دوره در تغییر نگرش به دین بود، نه طرد کامل آن. اندیشمندان رنسانس میخواستند تحول فکری جامعه را خارج از چارچوبهای جزمی کلیسای کاتولیک پیش ببرند. اگرچه در این دوره نشانههایی از فاصلهگرفتن از تعهدات دینی دیده میشد، اما ریشهٔ این امر عمدتاً در مخالفت با مرجعیت انحصاری کلیسا و سنتهای وابسته به آن بود، نه انکار اصل دین. باید توجه داشت که تغییر در نگرش به دین، فرآیندی تدریجی بود. در حالیکه در قرون وسطی نیز مواردی از فاصلهگرفتن از دین رسمی وجود داشت، فضای بازتر رنسانس به این گرایشها امکان بروز بیشتری داد. در واقع، ظهور نظامهای آشکارا ضددینی و ماتریالیستی به دورههای بعدی، خصوصاً نیمهٔ دوم قرن هجدهم و قرن نوزدهم مربوط میشود (هاشمی، 1392: 35). بنابراین، اومانیسم دورهٔ رنسانس را باید بیشتر کوششی برای ایجاد تعادل میان عقلانیت انسانی و ایمان دینی دانست، نه جنبشی ضد دین.
اومانیسم و عبودیت «جایگاه انسان در اندیشه غربی و اسلامی»