نویسنده: محبوبی
فصل ششم: فمینیزم
- عوامل پیدایش فمینیزم
ادامه: در تورات وجود زنان تلخ تر از مرگ پنداشته شده است و در دعای روزانه یهودیان است که «سپاس خدای را که مرا مرد آفرید»، یا در تعلیمات اصحاب معبد و کلیسا، زن خادم مردم و مرد ارباب اوست. در مسیحیت تحریف شده، گناه از زن آغاز شده و او مسئول گناه بشر معرفی می شود؛ به گونه ای که کلیسای ارتدوکس یونانی در اواخر قرن 17 میلادی، منکر وجود روح برای زن شده و موجودیتی برای او قائل نمی شود و زن را موجودی بی ارزش و موظف با اطاعت از مرد می داند؛ زیرا مرد شبیه خداوند آفریده شده و زن موجودی ناقص، کنیز و برده ای در خدمت مرد است که مرد همواره باید خود را از شر او در امان نگه دارد (فتاحی زاده، 1386: 41). کشیشان فرانسوی نیز در سال 586 میلادی کنگره ای تشکیل دادند با این موضوع که آیا زن نیز مانند مرد انسان و دارای روح است و می تواند مانند مرد عبادت کند و آیا شایستگی ورود به بهشت را دارد یا خیر؟ در پایان کنگره آن ها به این نتیجه رسیدند که زن انسان است، ولی برای خدمت به مرد آفریده شده و موجودی فانی است و جاودانگی ندارد. گاه زن را به اقتضای سرنوشت خود در موقعیت بردگی قرار می دادند (گرو، 1379: 51-70). در فلسفه یونان و الهیات یهودی مسیحی، زن همچون همدمی ناقص برای مرد و تنها برای رفع نیاز مردان تعریف شده است. مردان با عقلانیت، تمدن و امور بزرگ مرتبط می شوند، اما زنان با امور غیرعقلانی، شهوت و طبیعت ربط می یابند (بیسلی، 1385: 29-31). در طول قرون وسطی تا رنسانس این بحث وجود داشت که آیا زن مخلوق کامل خداست یا نسخه ناقص مرد؟ آیا زن می تواند آموزش ببیند و اینکه در ازای خدمتی که به مرد می کند آیا شایسته احترام و تقدیر است؟ بین دیدگاه مسلط کلیسایی و الگوهای موجود و ادبیات جدید در باره جایگاه فرودست زنان، ستیز بود (جیمز، 1382: 84). نمونه هایی از نگرش اجتماعی به موقعیت زنان را می توان در آرای فیلسوفان در غرب مشاهده کرد: ارسطو زن را ناقص می دانست و به عقیده ی او طبیعت آنجا که از آفریدن مرد ناتوان است، زن را می آفریند. زنان و بندگان از روی طبیعت محکوم به اسارت اند و به هیچ وجه سزاوار شرکت در کارهای عمومی نیستند (دورانت، 1378: 14). توماس آکویناس ارزش و مقام زن را به مرحله ای پایین تر از حد تصور رساند و با طرح مسئله ی رابطه ی جنسی زن و شیطان، زن را کفو شیطان خواند. وی همچنین معتقد بود که زن با نخستین ویژگی طبیعت -یعنی کمال جویی – ناسازگار و با دومین ویژگی یعنی گندیدگی، فرتوتی و بدشکلی – هماهنگ است (ستاری، 1373: 61). شوپنهاور، زن را حیوانی می داند با گیسوان بلند و افکار کوتاه، از نگاه نیچه زن موجودی است که برای خدمتکاری آفریده شده است و فقط در حالت فرودستی به کمال می رسد (گرو، 1379: 80-84). فمینیست ها ناراضی از چنین وضعی به دنبال رد نظرات فوق و بنیان گذاری ارزش شناسی با رویکرد فمینیستی اقدام کردند که نظرات آن ها در باب ارزش ها، تقریباً تاریخی به قدمت تاریخ خود فمینیزم دارد.