تألیف: عبدالرحمن حسن حبنکه المیدانی
پیمان شکنی یهودیان بنی قریظه
ادامه:
کعب در آغاز مردد بود و از حیی استقبال چندانی نکرد که حیی از بیرون قلعه صدایش زد وای بر تو ای کعب! در را برایم باز کن، کعب در جوابش گفت وای بر تو ای حیی تو خیلی پلیدی، من با محمد پیمان بسته ام و حاضر نیستم پیمان را بشکنم و از محمد جز وفا و راستی چیز دیگری ندیده ام ولی حیی پیوسته از او میخواست در را به رویش بگشاید، تا این که به او اجازه ی دخول داد پس حیی گفت: وای بر تو ای کعب! عزت روزگار و کلید سعادت را برایت آورده ام همراه قریش و غطفان به اتفاق رهبران و بزرگانشان نزد تو آمده ام با من عهد و پیمان بسته اند، جابه جا نشوند تا محمد و همراهانش را ریشه کن کنیم. کعب به او گفت: به خدا قسم! ذلت روزگار و ابربی باران را برایم آورده یی که می غرد و می درخشد و چیزی در آن نیست. وای بر تو ای حیی مرا با پیمانم رها کن زیرا از محمد جز راستی و وفا چیزی ندیده ام، ولی حیی پیوسته با کعب صحبت میکرد تا موافقت کرد که پیمانش را بشکند و از پیمانی که میان او و محمد بود بیزاری جوید. خبر به پیامبر صلی الله علیه و سلم رسید و مسلمانان در موقعیت بسیار سختی قرار گرفته بودند، چون خطر از دوطرف آنها را تهدید می کرد، از یک طرف لشکریان انبوه احزاب که برای جنگ با آنان آمده بودند، از طرف دیگر یهود بنی قریظه یی که در پایتخت شان حضور داشتند و پیمان را شکسته و خودرا برای یاری رساندن به لشکریان حمله کننده ی بیرون مدینه آماده کرده بودند. علاوه بر آنها، منافقان نیز درمیان صفوف مسلمانان مشغول دسیسه چینی و ایجاد شک در دل آنان بودند و بایهود ارتباط داشتند.