فهرست بستن

فریادهای خاموش

نویسنده: محبوبی

فصل سوم: وضعیت اسفناک زندانیان
روایاتی تکان‌دهنده از شکنجه‌گاه بگرام
روایت غم‌انگیز ملاعبدالسلام ضعیف
ادامه
عبدالسلام ضعیف وضعیت حقارت‌بار زندان بگرام و گوانتانامو را در کتابش به‌خوبی توصیف نموده است. خاطرات ضعیف تقریباً طولانی است. وی از کابوس وحشتناکی که در پاکستان دیده است، آغاز نموده سپس انتقالش به پیشاور و تسلیم‌دهی به آمریکایی‌ها و راه رسیدن به بگرام را به تصویر کشیده است. بررسی تمام این خاطرات از حوصله‌ی این پژوهش خارج است و ممکن است بحث به درازا کشیده شود؛ بنابراین، از تمام این خاطرات فقط مباحثی مورد مطالعه قرار گرفته است که بیانگر ناجوانمردی پاکستانی‌ها و اوضاع رقت‌انگیز زندان بگرام است و در صفحات آینده، وضعیت زندان گوانتانامو نیز مورد بحث و بررسی قرار گرفته است.
ضعیف چند روز قبل از دستگیری خواب وحشتناکی دیده بود که به‌نوعی می‌توان تعبیر آن را حادثه‌ی وحشتناک دستگیری توسط پاکستانی‌ها و تعذیب و شکنجه‌های زندان دانست. «چند روز قبل از دستگیری خواب وحشتناکی دیدم. خواب دیدم که برادرم کارد بزرگ و برنده‌ای که معمولاً قصابان از آن استفاده می‌کنند در دست دارد. در چهره‌اش آثار خشم و غضب هویداست و به من نزدیک می‌شود. کارد را در دست خود می‌چرخاند و به من مستقیماً چشم می‌دوزد. وقتی که کاملاً به من نزدیک می‌شود با لهجه نرمی به من می‌گوید: برادر! من آمده‌ام تا ترا بوسیله همین کارد سر ببرم…» (ضعیف، بی‌تا، 36).
ضعیف در پاکستان طبق روال معمول، با اعضای خانواده‌اش، به سپری نمودن روزگارش مشغول بود. بی‌خبر از اینکه چه سرنوشت شومی از جانب پاکستانی‌ها و آمریکایی‌ها در انتظارش است: «… من در منزلم با اعضای خانواده، زندگی معمول خویش را می‌گذرانیدم و در عین حال در جستجوی برادران شهید و مفقودی بودم که به امید پناه، به چنگ دوستم ظالم گرفتار آمده بودند… من از سرنوشتی که در انتظارم بود اطلاعی نداشتم…» (همان، 23).
ضعیف در همین حال و هوا غرق است که سه نفر از مأموران دولت پاکستان به سراغ وی می‌آیند و به او می‌گویند: «جناب محترم شما از این به بعد محترم نیستید… تو می‌دانی که آمریکا یک ابرقدرت است و هیچ کس در برابر آن قدرت مقابله را ندارد و با خواست این ابرقدرت نیز مخالفت ممکن نیست. آن‌ها می‌خواهند از تو تحقیق نمایند. هدف از آمدن من نزد تو این است که ترا به آمریکایی‌ها تسلیم نماییم تا آن‌ها از ما راضی شوند و پاکستان از خطر محفوظ بماند.
من در جواب گفتم که این سخن درست است که آمریکا به زعم شما ابرقدرت است؛ اما با وجود این در جهان قانون و اصول وجود دارد که بر بنیاد آن اصول روابط جهانی تنظیم شده است. شما بر اساس کدام اصل اسلامی و یا غیر اسلامی با من این معامله را می‌نمایید و کدام قانون شما مجبور می‌سازد تا شما مرا به آمریکایی‌ها تسلیم نمایید؟ شما قانوناً این حق را دارید تا به من ابلاغ نمایید تا کشور شما را ترک نمایم.
اما آن مزدور بی‌رحم با کمال وقاحت به من گفت که برای ما امروز قانون و اسلام مطرح نیست؛ بلکه تنها و تنها منافع پاکستان مطرح است و بس… تا ساعت دوازده ظهر از منزل خارج نشوید و بعد ما ترا به پیشاور خواهیم برد…» (همان، 25).

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *