تالیف: سعدیه سالازهی
ترتیب کننده: کرار
موضوع:داستانهایی از زندگی امام ابو حنیفه رحمهالله
پرهیز از پذیرش قضاوت
منصور – که خلیفهی وقت بود – اندیشه کرد تا قضا را به یکی دهد و مشاورت کرد بر یکی از چهار کس که فحول علما بودند و اتفاق کردند؛ یکی: ابوحنیفه. دوم: سفیان. سوم: شريك. چهارم: مسعر بن کدام.
هر چهار را طلب کردند و مأموران خلیفه آنان را به دربار وی میبردند؛ در راه که میآمدند، امام ابوحنیفه گفت: در شما تخمینی میزنم تا چه از پرده برون افتد! گفتند: صواب آید. گفت: اول از خودم آغاز کنم …. من برای خود نزد خلیفه حیلهای میسازم… و اما ای سفیان در راه از چنگ مأموران خلیفه میگریزی و تو ای مسعر! خودت را نزد خلیفه به دیوانگی میزنی …! و أما تو اى شريك در دام خلیفه میافتی …! پس چون با مأموران مسلح خلیفه در راه دارالخلافه بودند سفیان به سرباز موظفش: گفت میخواهم در گوشهای به قضای حاجت نشینم پس سرباز با وی همراه شد تا به دیواری رسیدند سفیان در پشت دیوار نشست و چنین وانمود کرد، که به قضای حاجت نشسته است اتفاقاً دریا در کنار آن دیوار قرار داشت، و از قضا که کشتیای با محمولهای پر از خار و هیزم از آنجا میگذشت، پس با اشاره و ایما به کشتی نشینان چنین وانمود کرد که شخصی پشت این دیوار است و میخواهد او را بکشد. به تأویل آن خبر که رسول خدا ـ علیه السلام ـ فرموده است: مَنْ جُعِلَ قَاضِيا بَينَ النَّاسِ فَقَدْ ذُبِحَ بِغَيْرِ سکین»؛ هر که را قاضی گردانیدند، بیکاردش بکشتند.
پس بر او رحم آوردند کشتی نشینان گفتند: اینک به کشتی در آی! پس به کشتی درآمد و خارها را بر وی افکندند تا پنهان گردد، سرباز اندکی درنگ کرد و از سفیان خبری نشد، سپس سراسیمه داد زد یا اباعبدالله یا اباعبدالله اما از ابا عبدالله خبری نبود، پس با شتاب از دیوار بالا آمد، اما از ابا عبدالله اثری ندید به ناچار نزد رفیقش بازگشت و با دشنام و لت و کوب وی مواجه شد و سفیان بدین گونه در راه گریخت.
فقیـه عـراق