فهرست بستن

اومانیسم و عبودیت «جایگاه انسان در اندیشه غربی و اسلامی»

نویسنده: نهضت
فصل دوم: انسان در نظام فکری اومانیسم
سیر تاریخی اومانیسم در غرب
‌ب. اومانیسم روشنگری
ادامه:
اومانیسم روشنگری و تأثیر دکارت و کانت
دوره اومانیسم روشنگری که پس از دکارت به اوج خود رسید، تحولی بنیادین در نگرش به انسان و جایگاه او در هستی ایجاد کرد. این جریان فکری، با مفروض گرفتن ارزش ذاتی انسان، به ترویج الهیاتی پرداخت که در آن انسان را موجودی مستقل از دین تصویر می‌کرد؛ موجودی که با تکیه بر عقل و استعدادهای درونی خود می‌تواند مسیر زندگی خویش را تعیین کند. نقطه عطف این تحول فکری در آرای دو فیلسوف بزرگ غرب، رنه دکارت و ایمانوئل کانت، متجلی شد. در این دوره، اومانیست‌ها همه مفاهیم هستی‌شناختی و ارزشی را در پرتو اراده و عقل انسانی بازتعریف کردند (فراهانی، 1396: 12).
رنه دکارت در آثار خود به جایگاه ممتاز انسان به عنوان ارباب طبیعت تأکید می‌ورزد، اما نوآوری اصلی او در تأسیس فلسفه‌ای است که عقل انسانی را محور شناخت قرار می‌دهد. دکارت فلسفه خود را با «شک روشمند» آغاز می‌کند؛ شکلی از شک است که هدف آن نه نفی مطلق، بلکه زدودن باورهای نادرست برای دستیابی به یقین است (دکارت، 1390: 85). این شک همه‌شمول، حتی شامل باورهای دینی و وجود جسم خود او نیز می‌شد. جمله معروف او «می‌اندیشم پس هستم» نقطه آغازین معرفت‌شناختی جدیدی بود که انسان را به عنوان فاعل شناسا در مرکز دستگاه فلسفی قرار می‌داد. در این نظام فکری، حتی تصور از خدا نه بر اساس تعالیم دینی، بلکه بر مبنای تصورات عقلانی انسان شکل می‌گرفت. مهم‌ترین دستاورد دکارت، تأسیس «عقلانیت خودبنیاد» بود که بدون مراجعه به وحی یا منابع خارج از عقل انسان عمل می‌کرد. این نگرش زمینه‌ساز ظهور الهیات طبیعی در غرب شد. در این الگوی جدید، شناخت نه از مبدأ فیض الهی که از نفس محدود انسانی آغاز می‌شد و سپس تلاش می‌کرد به شناختی نامحدود دست یابد (صانع‌پور، 1378: 101). چنین رویکردی به تدریج مفاهیمی مانند عشق به خدا و پرستش را از معنا تهی کرد و ادیان را از صحنه زندگی بشر به حاشیه راند. در این پارادایم جدید، عقل انسانی به تنهایی عهده‌دار مدیریت زندگی و تعیین بایدها و نبایدهای اخلاقی شد. این تحول فکری باعث شد انسان مدرن به جای رجوع به متون دینی، تنها به عقل خود متکی باشد و همه چیز را از منظر عقلانی تحلیل کند.
تحول فکری اومانیستی که با دکارت آغاز شد، در فلسفه ایمانوئل کانت به نقطه اوج خود رسید. کانت با ارائه نظریه «انقلاب کوپرنیکی» در فلسفه، نقش انسان را از موجودی منفعل به قانون‌گذار فعال طبیعت ارتقا داد. این دیدگاه انقلابی، مبنای شکل‌گیری اخلاق سکولار و نظام‌های ارزشی مستقل از دین گردید. کانت در اخلاقیات خود نیز بر جایگاه بی‌بدیل انسان تأکید ویژه‌ای داشت. او در نظام غایات، انسان را دارای «ارزش ذاتی» می‌دانست و معتقد بود انسان هرگز نباید به عنوان وسیله، حتی برای اهداف الهی، مورد استفاده قرار گیرد مگر آنکه همزمان خود نیز غایت باشد. این نگرش به این معنا بود که بشریت به خودی‌ خود مقدس است، چرا که حامل قانون اخلاقی درونی است که حتی مقدم بر دین عمل می‌کند (کانت، 1385: 120).

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *