فهرست بستن

اومانیسم و عبودیت «جایگاه انسان در اندیشه غربی و اسلامی»

نویسنده: نهضت
فصل دوم: انسان در نظام فکری اومانیسم
1.سیر تاریخی اومانیسم در غرب
‌ج.اومانیسم مدرن
اصطلاح مدرن، که ریشه در لغت لاتین«modernus» دارد، به معنای اکنونی، جدید یا امروزی است که امروزه در تقابل با مفهوم «سنتی» به‌کار می‌رود. این واژه نه تنها به زمان حال اشاره دارد، بلکه به شیوه‌ای از تفکر و زندگی نیز اشاره می‌کند که بر نوآوری، پیشرفت و گسست از سنت‌های گذشته تأکید دارد (مشکات، 1394: 420). مدرنیته به عنوان مفهومی گسترده‌تر، به دوره‌ای از تحولات فکری، فرهنگی و اجتماعی در غرب اشاره دارد که در آن جوامع به سمت عقلانیت، علم، صنعت و شهرنشینی حرکت کردند و ارزش‌های سنتی خود را بازنگری کردند. در این نگاه، مدرنیته همراه با تغییرات بنیادینی است که در قرون اخیر، به ویژه از دوره روشنگری آغاز شد. این تحولات شامل تأکید بر عقل‌گرایی، پیشرفت علمی، استقلال فردی و کاهش نفوذ نهادهای دینی بوده است. نگاه مدرن به جهان و انسان، بر پایه درکی نو و متفاوت استوار است که از زیستن در «حال» و گسستن از «گذشته» نشأت می‌گیرد. به عبارت دیگر، مدرنیته به دنبال ایجاد نظامی جدید از معنا و ارزش‌ها بود که بر پایه تجربه‌های معاصر و نیازهای جوامع صنعتی غربی شکل گرفته باشد (همان).
بنابراین، مدرنیته نه تنها یک دوره تاریخی است، بلکه یک پدیده فرهنگی و فلسفی است که با تأکید بر نوآوری، تغییر و پیشرفت، الگویی برای درک جهان و جایگاه انسان در آن ارائه می‌دهد. این نگرش در غرب، در حالی که به دنبال گسست از سنت‌های گذشته است، به طور همزمان به دنبال ایجاد هویتی جدید برای انسان مدرن نیز می‌باشد. ما دراین بخش سعی داریم اومانیسم را دراین دوره مورد بررسی قرار دهیم.
اومانیسم به مثابه جریان فکری انسان‌محور، در گذار از قرن نوزدهم به بیستم تحولی بنیادین را تجربه کرد. در حالی که اومانیسم رنسانسی با محوریت احیای میراث کلاسیک و اومانیسم روشنگری با تأکید بر عقل خودبنیاد شکل گرفته بود، اومانیسم مدرن در مواجهه با بحران‌های معرفت‌شناختی و وجودی عصر جدید، به چندین جریان متمایز تقسیم شد. این تقسیم‌بندی نه تنها بازتابی از پیچیدگی‌های فلسفه معاصر بود، بلکه نشان‌دهنده تلاش برای پاسخگویی به پرسش‌های جدید درباره ماهیت انسان در جهانی بود که به سرعت در حال دگرگونی بود. در این میان، چهار جریان اصلی (پراگماتیک، اگزیستانسیالیستی، مارکسیستی و هایدگری) که هر کدام با حفظ برخی اصول بنیادین و نقد برخی دیگر، مسیرهای متفاوتی را در بازتعریف انسان‌محوری پیمودند. با توجه به اینکه در فصل اول به بررسی برخی از رویکردهای اومانیسم پرداخته شد، در اینجا نیز به طور خلاصه به یادآوری این مباحث می‌پردازیم. این کار به منظور تأکید بر اهمیت این رویکردها و ارتباط آنها با تحولات است که در مسیر تاریخ انجام شده است. در تحلیل هر یک از رویکردهای اومانیستی، ابتدا به ارائه معرفی مختصر از آن رویکرد پرداخته می‌شود تا خواننده با مفاهیم بنیادین آن آشنا شود. این مرحله به عنوان پیش‌زمینه‌ای برای درک بهتر و دقیق‌تر از دیدگاه‌های مختلف عمل می‌کند. سپس، جنبه‌های اومانیستی آن مطرح و تحلیل می‌شود تا مشخص شود که چگونه این جریان فکری به بررسی مفهوم انسان، جایگاه او در جهان و رابطه او با دیگران و محیط اطراف می‌پردازد. این روش علاوه بر ایجاد آشنایی اولیه، زمینه را برای تحلیل عمیق‌تر فراهم می‌آورد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *