نویسنده: محبوبی
بخش دوم: افول اندیشه
ادامه:
دومین شکاف: رکود فلسفه و عقلانیت
فلسفه، که در روزگار فارابی و ابنسینا تاج علوم به شمار میآمد، بیشترین آسیب را از این تغییر فضا دید. فلسفه، ذاتاً پرسشگر و نقاد است و پایهاش بر عقل استوار است. برخی اندیشمندان متأخر، از بیم آنکه مبادا فلسفه با مبانی دینی در تعارض افتد یا جامعه را دچار تزلزل اعتقادی کند، به نقد و حتی رد فلسفه پرداختند. مشهورترین نمونه، ابوحامد غزالی در کتاب «تهافت الفلاسفه» است که هرچند خود اهل تفکر عمیق بود، نقدهایش به فلاسفه، به دست پیروان متعصب، به ابزاری برای محدود کردن عقلگرایی تبدیل شد. این نگاهِ محتاط و گاه خصمانه به فلسفه، باعث شد که این شاخه حیاتی دانش، دیگر در مراکز اصلی تعلیم داده نشود. در نتیجه، جامعه فکری اسلام، ابزار تحلیل پیچیده و نظاممند خود را برای درک تحولات جدید جهان از دست داد. وقتی فلسفه رو به خاموشی گذاشت، دیگر دانشی نبود که بتواند پدیدههای اجتماعی، سیاسی و علمی نوظهور را در یک چارچوب منسجم تحلیل کند. این خلأ فکری، جامعه را در برابر اندیشههای جدید، یا منزوی و متحجر کرد، یا آنچنان درمانده که فاقد قدرت گزینش و تحلیل انتقادی شد.
سومین شکاف: گسست عقل از نقل
پیامد منطقی توقف نقد و رکود فلسفه، ایجاد شکافی عمیق میان دو سرچشمه اصلی معرفت در تمدن اسلامی بود: عقل (معقولات) و نقل (منقولات). در دوره اوج، رابطه این دو، رابطهای پویا و تعاملی بود. عقل، برای درک و تفسیر نقل (نصوص دینی) به کار میرفت و نقل، چارچوب و غایت حرکت عقل را مشخص میکرد. دانشمندان بزرگی چون ابنرشد کوشیدند نشان دهند که میان عقل سلیم و نقل صحیح، تعارضی نیست. اما در دوره افول، این پیوند گسست. گروهی با محوریت کامل دادن به نقل و بیاعتمادی به عقل، هرگونه خردورزی مستقل را مردود شمردند. در مقابل، گروهی دیگر که البته در فضای درونگرای آن دوره مجال چندانی نیافتند ممکن بود به سوی عقلِ رها شده از هدایت نقل بروند. نتیجه این جدایی، فقری دوچندان بود: دین، از حیات معقول و پویا فاصله گرفت و در خطر تبدیل شدن به مجموعهای از فرمولهای خشک قرار گرفت و علم و عقلانیت نیز از اخلاق و غایت متعالی تهی شد. نظام آموزشی سنتی که زمانی بر پایه تلفیق این دو بنا شده بود، کارآمدی خود را برای پاسخگویی به مسائل جهان در حال تغییر از دست داد.