تالیف: سید ابوالحسن ندوی
غزوہ تبوک
رجب سال نهم هجرت
ابتلای کعب بن مالک و رستگاری وی در آن
ادامه:
اینها زمانی به رسول الله -صلی الله علیه و سلم-راست گفتند که دیگران دروغ گفته بودند، علیه خود گواهی دادند، در حالی که منافقان خود را بی تقصیر نشان دادند.
حضرت کعب -رضی الله عنه- در ضمن گفتار بلیغ و طولانی خود چنین می گوید:
عقب ماندگان از غزوه نزد رسول اکرم-صلی الله علیه و سلم- آمدند و عذر های خود را با سوگند بیان کردند.
آنها حدود هشتاد و اندی نفر بودند، رسول اکرم -صلی الله علیه و سلم-در ظاهر عذر آنها را پذیرفت و برایشان استغفار نمود و باطن کارشان را به خداوند سپرد. من هم به خدمت حضرت -صلی الله علیه و سلم-رسیدم و سلام عرض کردم وقتی سلام گفتم حضرت تبسم خشمناکی به من کرده فرمود نزدیک بیا، من رفتم جلوی آن حضرت -صلی الله علیه و سلم-نشستم فرمود چه چیزی سبب شد که تخلف ورزیدی، مگر مرکب و سواری نخریده بودی :گفتم بلی! قسم بخدا همه چیز آماده بود، قسم به خدا اگر من جلوی فردی از اهل دنیا نشسته بودم، شما ملاحظه فرمودید با توجه به هنر مناظره ام، از خشم او به یک صورتی خود را نجات می دادم؛
اما قسم بخدا یقین دارم که اگر امروز به شما دروغ بگویم تا از من راضی شوید، بزودی خداوند شما را بر من ناراضی خواهد کرد ولی اگر من با شما راست بگویم و شما بر اثر آن از من برنجید، من امیدوارم خداوند مرا مورد عفو و بخشش قرار دهد. یا رسول الله! واقعیت این است که من هیچ عذری نداشتم، بخدا هیچ وقت از این نیرومندتر و تواناتر نبوده ام.»
آری آن لحظات وحشتناک فرا رسید؛ رسول اکرم -صلی الله علیه و سلم-به کلیه مسلمانان دستور داد که از این سه نفر قطع ارتباط نمایند و با آنها سخن نگویند. مسلمانان چاره ای جز اطاعت و فرمانبرداری نداشتند، همگی از آنها فاصله گرفتند بطوریکه زمین در نظر آنها گویی تغییر پیدا کرد و دیگر آن زمین قبلی نبود. این وضعیت پنجاه شب طول کشید، بر اثر آن، مراره بن الربیع و هلال بن امیه ناتوان شدند و در خانه های خود نشستند و مرتباً گریه کردند ولی کعب بن مالک که از آنها جوان تر و نیرومندتر بود، برای نماز به مسجد می آمد و با مسلمین در جماعت شرکت می کرد و در بازارها می گشت،
اما کسی با وی حرف نمی زد.