ترتیبکننده: کرار
فصل سوم
ادامه صورت و حقیقت
صهیب رضیالله عنه در راه هجرت به مدینه با اعتراض جماعتی از مشـرکین مکـه مواجـه شد. به او گفتند: «وقتی به میان ما آمدی، آدم فقیـر و بیچـارهای بـودی بعـد نـزد مـا ثروتمند شدی و به این روز رسیدی، حالا میخواهی با مال و جانت از مکـه خـارج شوی؟ به خدا سوگند نخواهیم گذاشت». در اینجا بـود کـه نبـرد سـختی در وجـود صهیب، میان حقیقت اسلام و حقیقت مال درگرفت و سرانجام اسلام غالـب شـد و صهیب رضیالله عنه به آنها گفت: «اگر مال و دارایـی خـود را برایتـان بگـذارم، راه را بـرایم خالی میکنید؟» گفتند: «آری» گفـت: «پـس مـن مـال و ثـروت خـود را بـه شـما میدهم» بدین ترتیب صهیب با دینش و بدون مال و دارائیش بـه راه افتـاد و چنـان مسرور شادمان هم بود که گویی چیزی را از دست نداده و هیچ زیانی ندیده است.
ابوسلمه با همسر و فرزندش رضیالله عنه خواست مکه را به قصد مدینـه تـرک گویـد، بـا دیدن آنها عدهای از مردان بنی المغیره سر رسیدند و خطاب به وی گفتند: این زن از طایفۀ ماست، چطور اجازه میدهیم او را با خود اینطرف و آنطرف ببری؟! بعـد هـم زمام شتر را از او گرفتند و همسرش را از او باز ستاندند، بنو عبدالاسد هم سلمه پسر کوچکش را به نزد خود بردند در اینجا نیز حقیقت اسلام بـا علاقـۀ بـه زن و بچـه درافتاد و دیری نپائید که بر آن نصرت یافت و ابوسلمه رضیالله عنه، زن و بچهاش را بـه امـان خدا سپرد و به تنهایی هجرت کرد. آیا صورت توانایی انجام چنین امری را دارد؟ و آیا اهل صورت میتوانند به خاطر عقیده و دین، زن و بچۀ خود را به جا بگذارند؟ هرگز! بلکه شنیدهایم عدۀ بسیاری به خاطر مال و زن و بچه و سایر متاعها و زینتهای دنیا از دین خود دست برداشتند و مرتد شدند.