فهرست بستن

فریادهای خاموش

نویسنده: محبوبی

فصل سوم: وضعیت اسفناک زندانیان
روایاتی تکان‌دهنده از شکنجه‌گاه بگرام
روایت اندوه بار قاری صدام بهیر
ادامه

هنگامی که بهیر را برای سومین بار به شکنجه‌گاه می‌برند تا از وی اعتراف بکشند، او را به شدیدترین شکنجه‌ی ممکن تهدید می‌کنند. شکنجه‌ی که صرف نظر از اعتقادات دینی، هیچ عقل و منطق آن را نمی‌پذیرد. بهیر می‌گوید که خطاب به من گفتند: «می‌دانی سزای امروزت چیست؟ گفتم: نمی‌دانم شما چه برنامه‌ای دارید. ادامه دادند: نقشه ما این است که اگر کسی بعد از ضرب و شتم زیاد قانع نشود داخل… (شرمگاهش) بوتل/شیشه می‌کنیم. داستان من را شاید افرادی که در بگرام از آن‌ها تحقیق شده باشد، بیشتر و بهتر درک کنند. گفتم شما که بی‌شرم هستید. یک سارنوال خودش را از قبل به‌عنوان عالم دین معرفی نموده بود، خطاب به او گفتم: آیا علم تو همین افعال را به تو یاد داده است؟ شعله آتش در قلبم روشن شد با خود می‌گفتم مبادا دشمنان انسانیت این کار را عملی کنند! زیرا از این نوع داستان‌ها ما قبلاً شنیده بودیم و از همچین انسان‌های سبک و بی‌شرم امید دیگری نداشتیم از همین رو بار دیگر خطاب به آن‌ها گفتم: شما باید به‌عنوان افغان‌ها این کارها را مرتکب نشوید. چرا بذر نفرت می‌کارید؟ سارنوال‌ها چون به یک دیگر نگاه انداختند مانند مستان سرگشته در خنده‌های قهقهه فرو رفتند و گفتند: تو که برای ما سخنرانی شروع کرده‌ای گمان می‌کنیم آماده تطبیق فرمول بوتل/ شیشه هستی. از چهره‌هایشان نفرت داشتم اگر جرم خود را اعتراف نمی‌نمودم شاید این کار را انجام می‌دادند از همین رو قانع شدم که من مجاهد هستم…» (همان، 6).
به روایت بهیر، زندان بگرام شبیه قبرستان بوده و بیشتر امور آن از قبر گرفته تا میدان حشر مشابه احوال برزخ بوده است. از همین جهت، افراد موظف که جهت تحقیق می‌آمدند، گاهی چهره‌های وحشتناکی می‌پوشیدند و داخل اتاقی به شکل قبر از زندانی پرس‌وجو می‌کردند. همچنین وقتی که محکمه در مورد زندانی حکم صادر می‌کرد، اگر حکمش تبرئه بودی، نامه‌ی اعمالش (دوسیه) را به دست راست وی تحویل می‌دادند که اظهار بی‌گناهی بود و اگر مجاهد می‌بودی دوسیه‌ات را به دست چپ تحویل می‌دادند که باید خود را برای جهنم رفتن آماده می‌کردی. ماه‌ها در سلول انفرادی سپری می‌کردی و خبری از نور آفتاب نبود. بهیر خاطرات وحشتناکی از زندانیان سیاسی از مجاهدین امارت اسلامی که با وی در بگرام زندانی بودند، روایت می‌کند. خطراتی که عقل از سر انسان می‌پرد. وی می‌گوید: «هنگام زنگ‌زدن مجاهدی کنارم نشسته بود؛ ازآنجایی‌که خیلی نزدیک بودیم و سخنان یک دیگر را می‌شنیدیم آن‌قدر حرف‌های وحشتناکی زد که نزدیک بود عقلم را از دست بدهم. او مصروف صحبت نمودن با مادرش بود و می‌گفت: «مادر جان! همسرم طلاق باشد؛ یعنی او را طلاق داده‌ام؛ زیرا من را از مردی/ تخم انداخته‌اند. همسرم با هر کسی که ازدواج می‌کند از طرف من اجازه دارد. او را مکرراً سه مرتبه طلاق داده¬ام.» صدای چند زن را از آن طرف تلفن شنیدم و فکر کردم که شاید صدای شیپور اسرافیل باشد. با شنیدن سروصداهای تلفنی مجاهد را نیز بغض گرفت؛ شخصی که وحشت‌های سیاه چاپه نتوانست شکستش بدهد با شنیدن صدای مادر و همسرش بغض و گریه‌اش را نمی‌توانست کنترل کند. عجیب صحنه پر دردی بود!…» (همان، 7-8).

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *