نویسنده: محبوبی
بخش سوم: خاموشی چراغ اجتهاد
در قلب تپنده تمدن اسلامی، نیرویی حیاتی بهنام اجتهاد وجود داشت که آن را به پیش میراندد. اجتهاد، به معنای کوششِ عقلانی برای استنباط احکام دینی از منابع اصیل (قرآن و سنت)، تنها ابزاری فقهی برای استنباط احکام دینی نبود؛ روشی برای پویایی، پاسخگویی و تعامل خلاق با واقعیتهای متغیر جهان بود. این چراغ، با سوختن در مشعلهایی چون ابوحنیفه، شافعی و امام محمد غزالی، راه را برای انطباق اسلام با فرهنگهای گوناگون و چالشهای نو روشن میکرد. اما تاریخ شاهد خاموشی تدریجی این چراغ بود؛ فرآیندی که یکی از عمیقترین زخمهای درونی تمدن اسلامی محسوب میشود.
ریشه ی این خاموشی را باید در ترس از آشوب و میل به وحدت جست. پس از دورهای از شکوفایی و تنوع فکری، برخی حاکمان و متشرعان، تعدد آراء و آزادی اجتهاد را عاملی برای تفرقه و بیثباتی اجتماعی دیدند. در واکنش، گرایش به تثبیت و یکسانسازی قوت گرفت. این گرایش، با تحولات سیاسی چون فروپاشی خلافت عباسی و هجوم مغولان تشدید شد؛ در دورهای که ثبات و انسجام، به نیازی مطلق بدل شده بود. نتیجه، غلبۀ فرهنگ تقلید بود. تقلید، به معنای پیروی بیچون و چرا از نظریات علمای پیشین، به آرامی جای کاوش مستقیم و نوآوری را گرفت. این تغییر، یک انحراف ساده نبود، بلکه دگرگونی در خودشناسی دینی جامعه بود: از جامعۀ پرسشگر و پاسخیاب، به جامعۀ حافظ و تکرارکننده.
نماد ملموس این فرآیند، ادعای «بسته شدن باب اجتهاد» در سدههای میانه است. این ادعا، هرچند از پشتوانهای دینی برخوردار نبود، اما به دکترینی مسلط در بسیاری از حوزههای علمی تبدیل شد. تأثیر آن فاجعهبار بود. نخست، فقه از پویایی بازماند. مسائل جدید اجتماعی، اقتصادی و علمی، ناگزیر در قالبهای قدیمی و گاه ناکارآمد تحلیل میشدند. دوم، شکافی عمیق میان شریعت و زندگی واقعی ایجاد شد. وقتی فقه نتواند پاسخگوی نیازهای روز باشد، مردم ناگزیر به دو راهی میرسند: یا دین را به حاشیهای تشریفاتی بدل کنند، یا به سوی برداشتهای فردی و بیضابطه (که گاه به افراط میگرایید) روی آورند. سوم و از همه مهمتر، عقلانیت دینی تضعیف شد. تمرکز بر حفظ و تکرار، به قیمت خاموشی روح نقادی، تأمل فلسفی و جرئت در بازخوانی متون تمام شد.
این خاموشی، تمدن اسلامی را در مواجهه با دنیای جدیدِ پسارنسانس به شدت آسیبپذیر کرد. هنگامی که غرب با انقلابی در علم و فلسفه پیش میتاخت، بخش عمدهای از جهان اسلام در چارچوبهای فکری منجمد، به بازخوانی گذشته مشغول بود. ناتوانی در ارائهی خوانشی پویا و کارآمد از دین که بتواند با چالشهای مدرنیته – از حکومت قانون تا حقوق فردی – گفتگو کند، بحران مشروعیت و هویتی عمیقی را دامن زد. بنابراین، خاموشی اجتهاد، تنها یک انحطاط فقهی نبود؛ از دست دادن ابزاری اساسی برای تکامل، تطبیق و بقای تمدنی بود. این فصل از تاریخ به ما میآموزد که تمدنی که جسارت پرسشگری عقلانی خود را از دست بدهد، محکوم به تکرار گذشتهای است که هرگز بازنمیگردد.