تالیف: علامه عبدالشکور لکنوی
امیرالمؤمنین حضرت عمر فاروق رضی الله عنه
شهادت حضرت فاروق اعظم
ادامه:
حضرت عبدالرحمن بن عوف رضی الله عنه جلو رفته به جای ایشان امامت داد و نماز را مختصر خوانده سلام داد. ابولؤلؤ خواست به نحوی از مسجد بیرون رفته . فرار کند، اما صفوف نمازگزاران مانند دیواری حایل بود که عبور از آنها کار آسانی نبود. بنابراین، او حمله به صحابه را آغاز کرد و سیزده نفر از صحابه را مجروح ساخت که از آن جمله هفت نفر شهید شدند. در این اثناء، نماز به پایان رسید و ابولؤلؤ دستگیر شد چون خود را اسیر یافت با همان خنجر خودکشی کرد این حادثه بسیار وخیمی بود که روی داد. اما احدی نماز را نشکست و با کمال اطمینان نماز به پایان رسانده شد. بعد از نماز مردم حضرت عمر رضی الله عنه را برداشته به منزل بردند. پس از لحظاتی به هوش آمد و در همان حال نماز صبح را ادا نمود. نخست پرسید: قاتل من کیست؟ حضرت عباس رضی الله عنه فرمودند: ابولؤلؤ کافر مجوسی. چون این را شنید با آواز بلند تکبیر خواند. به طوری که آوازش بیرون از خانه رفت و فرمود خدا را شکر که شهادت من به دست کافری اتفاق افتاد.
روزی ابولؤلؤ به محضر حضرت عمر رضی الله عنه شکایت کرده بود که خواجه من بر من مالیات زیادی مقرر کرده است. شما دستور بفرمایید تا مقداری کم کند. آن جناب از مقدار آن پرسید و فرمود دارای چه شغلی هستید؟ گفت: سنگ آسیا می سازم. ایشان فرمودند: این مالیات نسبت به این شغل خیلی زیاد نیست زیرا کسی دیگر غیر از تو این شغل را انجام نمی دهد باز آن جناب فرمود: برای من هم یک جفت سنگ آسیا درست کن. گفت خیلی خوب برای شما سنگ آسیایی درست میکنم که در تمام جهان مشهور گردد. آن حضرت فرمودند: ببینید این برده مرا به قتل تهدید میکند. کسی عرض کرد یا امیرالمؤمنین! دستور بفرمایید تا همین حالا دستگیر شود. ایشان فرمودند: آیا پیش از ارتکاب جرم، مجازات تعیین شود؟ از آن لحظه ابولؤلؤ در فکر خنجر ساختن و زهر آلود کردن آن بر آمده بود.