نویسنده: محبوبی
فصل سوم: وضعیت اسفناک زندانیان
روایاتی تکاندهنده از جهنم گوانتانامو
روایت مظلومانه شریفالله شیرزاد
ادامه
شیرزاد، پس کنار گذاشته شدن امارت اسلامی از قدرت و روی کار آمدن جمهوریت، مهاجرت را پایان داده، از پاکستان عازم کشورش شده بود تا باشد که در کشورش وظیفهی به دست آورد و کسب معاش نماید. او پیوند و ارتباط با تمام گروهها را نامقبول قلمداد نموده و چنین دلیل میآورد که از لحاظ سنی هم آن زمان که گرفتار شده بود، به آن پختگی نرسیده بود که در احزاب اشتراک یا با آنها همکاری داشته باشد.
شیرزاد را نیروهای خارجی با همکاری نیروهای داخلی در ماه جنوری سال 2003، در شهر جلالآباد مرکز ولایت ننگرهار، هنگامی دستگیر نمودند که وی با دوستش مهمان یک قومندان حکومتی بود. وی داستان دستگیریاش توسط نیروهای خارجی را چنین روایت میکند: «یکجا با دوستم غورزنگ در خانه یک قومندان حکومتی بودیم که شبانه آمدند و ما را گرفتند، خارجیها به زبان انگلیسی سخن میگفتند و نیروهای داخلی هم همراهشان بودند، آنها ما را با قنداقهای تفنگ لت و کوب کرده و به موتر شانده و به میدان هوایی ننگرهار بردند».
دموکراسی و حقوق بشر ساخته آمریکا در افغانستان دوران جمهوریت چنان رواج یافته بود که دد منشان آمریکایی با همکاری نوکران داخلی خود خودسرانه عمل میکردند و هرکس را که میخواستند بدون هیچ کدام جرم و گناهی دستگیر نموده، تحت تعذیب شکنجه قرار میدادند. در واقع این اعمال و رفتار آمریکاییها از حقوق بشر خودساختهایشان پرده برمیدارد تا کسانی که تجاوز آمریکا را با جان و دل پذیرفتند، ببینند که چه جرم بزرگ و خیانت نابخشودنی را مرتکب شدند. آمریکاییها با گرفتن راپر غلط، شیرزاد و دوستش را دستگیر نموده، دستهایشان را از پشت میبندند و یک کارتن را بر سر آنها میگذارند تا نتوانند اطراف خود را ببینند و یا صدایی را بشنوند. به گفته شیرزاد، آنها به اثر لت و کوب زیاد سربازان خارجی سلامتی جسمی و روحی خود را از دست میدهند و دچار ضعف میشوند، اما سربازان دستبردار نبوده و وی را در چنین حالتی نیز تحت تحقیق قرار میدهند: «ترجمان میگفت که چطوری، من تنها با سرم اشاره میکردم، سخن گفته نمیتوانستم. آنها از ما با لت و کوب تحقیق میکردند، از من سوال کردند که بگو از افراد القاعده و طالبان چه کسی را میشناسی، من گفتم کسی را نمیشناسم. آنها از ما سوالهایی میکردند که ما نمیفهمیدیم منظورشان چیست. آنها آنچه را میخواستند بر سر ما بهزور میقبولاندند. از من خواستند که اعضای القاعده و طالبان را نشان دهم، اما من که حقایق برایم معلوم نبود، چه میدانستم که آنها کجا هستند؟! سربازان با بوتهای عسکری خود به شکمم میزدند که خیلی تأثیرات بدی بر بدنم گذاشته است» (همان).
نویسنده: عبدالمنان محبوبی