تالیف: علامه عبدالشکور لکنوی
امیرالمؤمنین حضرت عمر فاروق رضی الله عنه
وقایعی چند از گزمه و نگهبانی حضرت فاروق اعظم
ادامه:
حضرت انس رضی الله عنه می گوید حضرت عمر رضی الله عنه در شبی مشغول نگهبانی در اطراف مدینه بود. گذرش به اعرابی ای افتاد که جلوی خیمه خود نشسته است. ایشان هم رفتند و پهلوی او نشستند و با هم صحبت میکردند آنگاه از او پرسید: چگونه گذرت به اینجا افتاد؟! ناگهان صدای گریهای از داخل خیمه بلند شد. حضرت فاروق اعظم رضی الله عنه پرسید ایــن گـریه برای چیست؟ او گفت به تو ارتباطی ندارد، زنی است که در حال وضع حمل میباشد. حضرت فاروق رضی الله عنه به منزل رفته و به همسرش ام کلثوم رضی الله عنها گفت: برخیز، لباست را بپوش و همراه من بیا! آنگاه او را همراه خود برد و نزد اعرابی رسید و به او گفت: آیا اجازه هست این زن داخل خیمه برود و او را در امر زایمان یاری دهد؟ اعرابی اجازه داد. ام کلثوم وارد خیمه شد، بعد از مدتی ام کلثوم آواز داد ای امیرالمومنین! به دوست خود مژده بده که پسری متولد شد. اعرابی با شنیدن كلمه امير المؤمنین به لرزه افتاد و فوراً با ادب نشست و معذرت خواست، حضرت عمر رضی الله عنه فرمود: باکی نیست، صبح نزد ما بیا! آنگاه برای پسر او حقوق تعیین نمود و به خودش هم چیزی داد.