ترتیبکننده: کرار
فصل سوم
ادامه صورت و حقیقت
در تاریخ خوانده اید که خبیب رضی الله عنه را بهدار آویخته و بـهقـدری بـا نیـزه او را میزنند که بدنش پاره پاره میشود در حالی که او همچنان پایدار است و شـکایت و آه و ناله سر نمیدهد.
به او گفتند: «دوسـت داری محمـد صلیالله علیه و سلم در جـای تـو باشـد؟» آشـفته میشـود و میگوید: «به خدا سوگند دوست ندارم بجای من خاری هم به پایش فرو رود..
ای فرزندن اسلام، آنچه او را در اینجا ثبات بخشید و به او الهام کـرد کـه چنـین سخن ریشهداری را در محبت به پیامبر صلیالله علیه و سلم به زبان آورد، آیا صورت اسلام بود؟ خیر، بلکه حقیقتی بود که بهشت را (در همان حال که نیزهها به بـدنش فـرو میرفتنـد) در چشمان او مجسم مینمود و به نجات او شتافته و میگفت: صـبور بـاش ای خبیـب که این رنج و عذاب لحظات و ثانیههایی بیش نیست، بهشت انتظارت را میکشـد و رحمت خداوند مراقب توست، اگر درد و الم این بدن فانی و زنـدگی زایـل وگـذرا را تحمل کنی، به سعادت ابدی و زندگی جاودانی نائل میشوی. این لذت روحی و حقیقت محبت و ایمان بود که خبیب رضیالله عنه را از رهایی برحـذر داشت تا پیامبر صلیالله علیه و سلم را با خاری که به پایش فرو رود، نیازارد! آیا صـورت هـم میتوانـد انسان را به چنین اخلاص و از خودگذشتگی و پایداری در عقیده و تحمل مرگ وادار نماید؟! هرگز صورت نه تنها در مقابل سختیها و دردها بلکه حتی در برابر خیالات و اوهام نیز نمیتواند مقاومت بکند، چنانکـه در آشـفتگیهای طایفـهای گذشـته در هند دیدیم که تودهای از مسلمانان به خاطر وحشت و هراسی که از مرگ داشتند و زد و خوردهای خیالی گرمی که در سر میپروراندند، اسلام را کنار گذاشتند و به کفر و الحاد گرویدند، زیرا خویشتن را به صورت آراسته و از حقیقت بیبهره بودند.