ترتیبکننده: کرار
بعد از بعثت
اسلام آوردن عمر بن الخطّاب رضیالله عنه
عمر رضیالله عنه از شنیدن این سخن عصبانی شد و به قصد خواهر و دامادش به سوی خانه آنها شتافت. حضرت خبّاب بن الأرت آنجا بود، صحیفهای با خود به همراه داشت که در آن سورۀ طه نوشته شده بود و از روی آن فاطمه را آموزش میداد. همین که آنها متوجه شدند، عمر دارد می آید، خبّاب خود را در اتاقک کوچکی پنهان کرده و خواهر عمر هم صحیفه را زیر زانوی خود مخفی ساخت. عمر که هنگام نزدیکشدن به خانه، صدای قرائت خبّاب بن الأرت را شنیده بود؛ وقتی وارد خانه گردید، پرسید: این چه صدایی بود که شنیده میشد؟ خواهر و دامادش در جواب گفتند: چیزی نبود. عمر گفت: نخیر، قطعاً چیزی بود. قسم به خدا! به من خبر رسیده که شما از دین محمّد پیروی میکنید. سپس داماد خود سعید بن زید را مورد ضرب قرار داد، خواهرش بلند شد تا او را از زدن همسرش باز دارد، امّا عمر سیلی محکمی به صورت خواهرش زد که بر اثر آن خون جاری گشت. وقتی خواهر و دامادش این منظره را دیدند، به صراحت گفتند: بلی! ای عمر! ما اسلام را پذیرفته و به خدا و رسولش ایمان آورده ایم. هرچه میخواهی بکن!