تالیف: سعدیه سالازهی
ترتیب کننده: کرار
موضوع:داستانهایی از زندگی امام ابو حنیفه رحمهالله
خوف از پروردگار
روزی طبق معمول به مغازه تشریف برد خدمتگذار طاقههای پارچه را بیرون آورد و پهن نمود و برای نيكفالی گفت: خدایا بهشت را نصیب ما بگردان. حال امام ابوحنیفه رحمهالله دگرگون شد و چنان گریست که ریش مبارکش خیس شد. به خدمتگذار دستور داد تا مغازه را ببندد و خودش چادری به چهره اشانداخت و به گوشهای نامعلوم روانه شد روز بعد به خام فرمود: برادرا ما کجا ارزش داریم که آرزوی بهشت را داشته باشیم؟ همین غنیمت است که به عذاب خداوند گرفتار نشویم.”
امام در نماز نمایندهی مقتدیان است
يك روز جمعی از مردم ساکن مدینه به محضر امام ابوحنیفه آمدند تا در مسألهی قراءت خلفالامام با ایشان مناظره و گفتوگو کنند.
امام ابو حنيفه فرمود: من تنها يك نفر هستم چگونه میتوانم با همهی شما بحث کنم؟ راه حل این است که شما از میان خود فردی را انتخاب کنید که بتواند نمایندهی همهی شما محسوب شود.
تمام مردم پذیرفتند و یکی را به عنوان نماینده مشخص کردند.
امام فرمود: این شخص داناترین شماست؟
گفتند: آری!
فرمود: مناظره ی با او به منزلهی مناظره با شماست؟
گفتند آری!
فرمود: آیا الزام بر او به منزلهی الزام بر شماست؟
گفتند آری!
فرمود: و اگر من با او مناظره کردم و حجت من بر او غالب شد، آیا به منزلهی این است که حجت را بر شما تمام کردم؟
گفتند: آری!
فرمود: چه طور؟
گفتند: زیرا ما به این راضی هستیم که هر چه وی بگوید همان سخن ماست. امام ابوحنیفه آن جمع را مخاطب نمود و فرمود پس باید بپذیرید که بحث ما و شما به پایان رسید همان طوری که شما از جمع خود يك نفر را به عنوان سخنگو انتخاب نمودید همین طور امام از طرف مقتدیان کفیل قراءت میگردد.