فهرست بستن

اومانیسم و عبودیت «جایگاه انسان در اندیشه غربی و اسلامی»

نویسنده: نهضت
فصل اول: کلیات و مفهوم شناسی

  1. اومانیسم
    ‌أ.تعریف اومانیسم
    ‌ب.تاریخچه اومانیسم
    دانستن تاریخچه و پیشینه هر موضوع و رویکردی، درک و شناخت عمیق‌تر از تحولات گذشته و بنیادهای فکری کنونی آن را تشکیل می‌دهد. بررسی این مسیر نه تنها به شناسایی واقعیت¬ها و دستاوردهای پیشین کمک می‌کند، بلکه زمینه‌ساز طرح سؤالات جدید و رویکردهای نوین نیز هست. در ادامه، به تاریخچه و ریشه¬های اومانیسم در ادوار مختلف پرداخته می¬شود تا دورنما و نقشه‌ای روشن از وضعیت و چگونگی تحول آن بدست آید که خالی از فایده نخواهد بود.
    1.ریشه‌های اومانیسم در یونان باستان
    اومانیسم، که به‌عنوان یکی از جنبه‌های اساسی و بنیادین جنبش نوزایی و رنسانس شناخته می‌شود، ریشه‌های تاریخی خود را در فرهنگ و تمدن یونان باستان دارد. در این دوره (یونان باستان) خدایان آنها نه تنها صفات انسانی داشتند، بلکه حتی در برخی از آثار هنری و ادبی، ظاهری شبیه به انسان نیز به خود گرفته بودند. دراین دوره (یونان باستان) انسان به‌عنوان محور اصلی شعر، هنر و فلسفه در نظر گرفته می‌شد. نگرش اومانیستی در یونان باستان، بدن انسان را به عنوان موضوع اصلی خود در مجسمه‌سازی و نقاشی انتخاب کردند و به زیبایی‌شناسی انسانی اهمیت بسیاری دادند. اندیشه‌های سوفسطائیان نیز انسان را معیار و مقیاس تمام چیزها قرار داد، به‌گونه‌ی که ارزش‌ها و سنجش‌ها بر اساس توانایی‌ها و نیازهای انسان تعیین می‌شد. برخی از مورخان و تاریخ پژوهان، فرهنگ یونانی را پایه‌گذار آگاهی از ارزش و حیثیت انسانی و استقلال فردی او از هر نوع وابستگی، اعم از وابستگی به خدا یا طبیعت، می‌دانند. پس از زوال و از بین رفتن یونان، این فرهنگ به روم منتقل شد و اندیشه‌های اومانیستی در قالب‌های مختلف به حیات خود ادامه داد (مشکات، 1394: 34).
    2.تحول اومانیسم در قرون وسطی
    با ظهور مسیحیت و گسترش نفوذ کلیسا در اروپا، انسان‌شناسی متأثر از فرهنگ یونانی کم‌رنگ شد و جای خود را به انسان‌شناسی مسیحی داد. در این دوره، علم و فلسفه به خدمت الهیات مسیحی درآمدند و کلیسا بر تمام ابعاد فکری و فرهنگی جامعه تسلط کامل یافت. این وضعیت تا قرن چهاردهم ادامه داشت، تا اینکه در ایتالیا، گرایشی جدید به فرهنگ باستانی یونان و روم، ظهور کرد. ابتدا این گرایش به‌صورت ناخودآگاه و سپس به‌طور آگاهانه و انفجاری شکل گرفت. این تحول فرهنگی که به «رنسانس» معروف شد، منجر به احیای دوباره اومانیسم در قالبی افراطی‌تر و عمیق‌تر گردید (همان).
    3.رنسانس و اوج اومانیسم
    دوره رنسانس و نوزایی نقطه عطفی در تاریخ اومانیسم به‌شمار می‌آید. در این دوره، گروهی از شاعران، نویسندگان، تاریخ‌نویسان و محققان با عنوان «اومانیست‌ها» ظهور کردند. این افراد با مطالعه و بازخوانی متون کلاسیک یونان و روم، انسان را در مرکز تفکرات خود قرار دادند. آن‌ها به دنبال فرار از قیدوبند و نفوذ کلیسا و نظام حاکم در قرون وسطی بودند و مفاهیمی مانند اختیار، آزادی بدون محدودیت، طبیعت‌گرایی، لذت‌گرایی در زندگی اخلاقی و تساهل دینی را ستایش می‌کردند. این جنبش، هرچند در پایان قرن شانزدهم رو به افول گذاشت، اما تأثیری عمیق بر جریان‌های فکری و فرهنگی تمدن غرب بر جای گذاشت (رجبی، 1389: 202).
    4.تحول اومانیسم در دوره‌های بعدی
    در قرون هفدهم و هجدهم، اومانیسم در عصر روشنگری به معنایی نزدیک به مفهوم امروزی خود رسید. در این دوره، اومانیسم به گروهی از ادیبان، دانشمندان و فیلسوفان اشاره داشت که معتقد بودند دغدغه اصلی انسان نه کشف خواسته¬های خدا و راهنمای¬ها او، بلکه شکل‌دهی به زندگی و جامعه بر اساس عقل و منطق است. این دوره شاهد احیای آثار کلاسیک یونان و روم، به‌ویژه آثار سقراط فیلسوف برجسته یونان باستان و نوشنده جام شوکران بود که بر مطالعه انسان و توانایی‌های او تأکید داشتند. در قرن نوزدهم، اومانیسم مبتنی بر آراء و اندیشه¬های بشری، به‌طور کامل سکولار شد. ماتیو آرنولد ارزش‌های اومانیستی حاصل از ادبیات کلاسیک را جایگزین آموزه‌های مسیحیت کرد. لودویگ فویرباخ نیز از واژه اومانیسم برای سکولاریزه کردن مسیحیت استفاده کرد. پس از او، کارل مارکس اومانیسم مسیحی را به‌طور کامل نقد و رد کرد (ماری، 1391: 15).
    در کل، بطور اختصار باید گفت: اومانیسم در طول تاریخ تحولات بسیاری را پشت سر گذاشته است؛ از مطالعه متون کلاسیک در قرون وسطی تا تأکید بر عقل و آزادی اندیشه در عصر روشنگری. این جنبش همواره بر توانایی انسان برای شکل‌دهی به زندگی و جامعه تأکید کرده است. امروزه اومانیسم به‌عنوان یک جریان فکری غالب در غرب، بر ارزش‌های انسانی، عقل‌گرایی و آزادی اندیشه پای می‌فشارد و به‌عنوان بخشی جدایی‌ناپذیر از تمدن مدرن غرب شناخته می‌شود. این جریان، با تأکید بر اصالت انسان و معیار دانستن آن در همه چیز، به‌عنوان نیرویی محرکه در تحولات فرهنگی، علمی و سیاسی غرب عمل می¬کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *