تالیف: سید ابوالحسن ندوی
ماجرای افک
هرگاه رسول اکرم ﷺ قصد مسافرت مینمود، بین همسرانش قرعه میانداخت، هر کسی که نامش بیرون میآمد، آن حضرت ﷺ او را با خود میبرد. در غزوهی بنیمصطلق، نام «عایشه بنت ابیبکر صدیق» (رضیالله عنها) بیرون آمد، آن حضرت ﷺ او را همراه خود برد، وقتی مسافرت به پایان رسید و برگشتند، در نزدیکی مدینه، توقف نمودند. لشکر، استراحتی مینمود، سپس آمادهی حرکت میشدند، در حالیکه عایشه رضیالله عنها در جایی نشسته بود، جهت حاجت رفت و برگشت، چون به جای خود برگشت، گردنبندش افتاد و بیخبر شده وقتی برگشت دید گردنبندش همراهش نیست.
دوباره رفت تا آن را پیدا کند در این زمان سپاه کوچ کرده بودند، کسانی که مأمور حمل «هَوْدَج» بر شتر بودند، فکر کردند عایشه صدیقه رضیالله عنها حتما داخل «هَوْدَج» است.
«عایشه رضیالله عنها» آن وقت دختر کمسنوسالی بود و وزنش کم بود، مردم متوجه نشدند که «هَوْدَج» خالی است. وقتی «عایشه صدیقه» برگشتند، دیدند که جایگاه لشکر خالی است، نه کسی وجود دارد و نه صدایی شنیده میشود، مردم همه رفته بودند. او خود را در چادر پیچید و همانجا دراز کشید. در همین حال بود که «صفوان بن معطل سلمی» از راه رسید. او از لشکر عقب مانده بود. وقتی «عایشه رضیالله عنها» را دید، «انا لله و انا الیه راجعون» خواند و گفت: این که همسر رسولالله صلیالله علیه و سلم است. او شترش را نزدیک برد و خودش فاصله گرفت. «امالمؤمنین» سوار شتر شد، «صفوان» مهار شتر را گرفت و با شتاب حرکت کرد تا اینکه خود را به لشکر رسانید. آنها فرود آمده بودند، هیچکس چیزی احساس نکرده بود. چرا که این پیشآمدها در زندگی بادیه و مسیر قافلهها امری عادی بود. از طرفی حفظ امانت و دوری از رذایل اخلاقی از عرفهای مشهور عربها بود که در جاهلیت و اسلام بر آن مواظبت میکردند.
نبی رحمت