نویسنده: محبوبی
فصل سوم: سکولاریسم
معرفی سکولاریسم
سکولاریسم به معنی جداییِ سیاست از دین، جداانگاریِ دین و دولت، اعتقاد به انتقالِ مرجعیت از نهادهایِ دینی به اشخاص یا سازمانهایِ غیردینی است. بر اساسِ این نظریه در مواردِ اجتماعی، سیاست اصالت دارد نه دین که دارایِ جنبهٔ فردی و عبادی است (آقابخشی و افشاریراد، ۱۳۸۳: ۶۱۱). اینجهانی و دنیاگرایی از تعبیرِ سکولاریسم است.
سکولاریسم مکتبی است که میکوشد تا مجموعه اصولی برای رفتارِ انسانیِ مبتنی بر تجربه و معرفتِ عقلانی، در برابرِ رفتارِ مبتنی بر ماوراءالطبیعه و الهیات (دین) ایجاد کند. این مکتب اساساً میکوشد تا وضعِ انسانی را فقط با ابزار و وسایلِ مادی بهبود ببخشد (مریجی، ۱۳۸۲: ۱۵).
از نظرِ اصطلاح، این لغت در سیرِ تاریخ، معانیِ گوناگونی به خود گرفته است: اولین بار در معاهدهٔ وستفالی (۱۶۴۸) به مفهومِ خروجِ سرزمینهایی از تملّکِ کلیسا به کار رفت. پس از آن بهمرور، معانیِ دیگری همچون ترخیصِ کشیشان، تفکیکِ دین از سیاست، تفوّقِ دولت بر کلیسا، تقلیبِ دین و در نهایت طردِ دین از ساحتِ حیاتِ اجتماعیِ انسان را به خود گرفت.
به عبارتِ دیگر، سکولاریسم عبارت از تفکری است که حضورِ دین در ابعادِ مختلفِ زندگیِ بشر را نفی میکند و گرایشی است که طرفدار و مروّجِ حذف یا بیاعتنایی و به حاشیهراندنِ نقشِ دین در ساحتهایِ مختلفِ حیاتِ انسانی از قبیلِ سیاست، حکومت، علم، عقلانیت، اخلاق و… است. در این دیدگاه، دین فقط با مسائلِ خصوصیِ افراد سر و کار دارد، نه مسائلِ اجتماعی. تعلیم و تربیه، اقتصاد، سیاست و… باید بر علم مبتنی باشند نه بر مذهب.
سکولاریسم در این معنایِ مشخص، عمدتاً یکی از خصوصیتهایِ تمدن و فرهنگِ دورههایِ جدیدِ غرب است و یکی از مؤلفههایِ مدرنیتهٔ غربی محسوب میشود.