نویسنده: محبوبی
فصل پنجم: کمونیسم
- جریان های کمونیسم
در واقع تمام جریان های کمونیستی به مارکسیسم ختم میشود؛ یعنی تمام شاخه ها و جریان های کمونیستی مانند: لنینیسم، استالینیسم و مائوئیسم بهنوعی ادامه جریان اصلی کمونیستی مارکسیسم است. هر یک از این جریان ها، عناصر خود را به نظریات مارکسیسم اضافه نموده، او را تکامل بخشیدند. مثلاً: استالین که به وحشی گری و آدم کشی معروف است، با افزودن نظریات خود بر اندیشه های مارکسیسم، جریانی به نام استالینیسم را شکل داده است و همچنین مائوتسهتونگ با پیوندزدن سنت های چینی و نظریات سیاسی خود از جمله: توجه به دهقانان در کنار کارگران صنعتی، با مارکسیسم لنینیسم، این جریان را تکامل بخشیده، در چین با نام مائوئیسم مشهور شد. حتی گفته اند که کارل مارکس، مارکسیسم نبود؛ یعنی جریان و حزب سیاسی مارکسیسم، پس از کارل مارکس، با جمع آوری ایده ها و نظریات وی شکل گرفته است.
أ. جریان مارکسیسم
مارکسیسم یک نظریه فلسفی، اقتصادی و اجتماعی است که توسط کارل مارکس و فریدریش انگلس توسعه یافته است. این نظریه بر تحلیل روابط اجتماعی و اقتصادی، نقش طبقات اجتماعی، سرمایهداری، اشتغال و حمایت از طبقات فقیر تأکید دارد.
در زیر به برخی اصول و مفاهیم اساسی مارکسیسم پرداخته شده است:
- مادیگرایی: مارکسیسم بهعنوان یک نظریه مادیگرایانه شناخته میشود، به این معنا که بر این باور است که واقعیتهای اجتماعی و اقتصادی توسط شرایط مادی و اقتصادی تعیین میشوند. به عبارت دیگر، مارکسیسم به تأثیرات اقتصاد بر سایر جنبههای زندگی اجتماعی توجه دارد.
- طبقات اجتماعی: مارکس به دو طبقه اصلی در جامعه تأکید دارد: طبقه کارگران (پرولتاریا) که نیروی کار را فراهم میکنند و طبقه صاحبان سرمایه (بورژوازی) که دارای مالکیت و کنترل بر بازار و منابع هستند. او باور دارد که روابط بین این دو طبقه منجر به سرکوب و نابرابری است.
- سرمایهداری: مارکس به تحلیل ساختار سرمایهداری و نحوه تولید و توزیع سرمایه توجه زیادی نموده است. به باور وی سرمایهداران به دنبال به دست آوردن سود و تولید بیشتر با هزینه کمتر هستند که منجر به نابرابری اقتصادی میشود.
- انقلاب پرولتاریا: یکی از مفاهیم مهم مارکسیسم، نظریه انقلاب پرولتاریا است. او به این باور است که طبقه ی کارگر باید در انقلاب، برابری خود را با طبقات صاحبان سرمایه اثبات کنند و نظام سرمایهداری را به طور کلی منحل نمایند.
- دولت: مارکس باور داشت که دولت یک ابزار برای حفظ نابرابری طبقات است و در جامعه طبقه بندی را تقویت میکند. به همین دلیل، در نظام کمونیست، هدف نهایی حذف دولت بهعنوان یک سازمان قدرت است (محبوبی، 1403: 15-21).