نویسنده: احمدی هروی
قسمت اول
از کهن ترین و بنیادی ترین دغدغههای اندیشۀ بشری این بوده است که بتواند خود را بشناسد. از مبدأ آغاز آفرینش تاکنون که انسان چشم به جهان گشوده است، همواره در برابر پرسشهایی از قبیل «من کیستم؟ از کجا آمدهام؟ برای چه آفریده شدهام؟ و به کجا خواهم رفت؟» قرار داشته است. یافتن پاسخ به این پرسشها، صرف کنجکاوی فلسفی نیست؛ بلکه پاسخ سوالات فوق، زیربنای تمام نظامهای فکری، تربیتی، اجتماعی و اخلاقی را اساس گذاری میکند. هر مکتبی که شناخت درستی از انسان داشته باشد، قادر خواهد بود راه سعادت و نیک بختی وی را نیز ترسیم کند؛ و هر ایدئولوژی که نتواند شناخت درستی از حقیقت انسان به دست آورد، بیتردید در ایجاد و ساختن جامعۀ سالم نیز ناکام خواهد ماند.
مکاتب مختلف در سیر تاریخ، هر کدام از زاویۀ خاص خود به انسان نگریسته و او را منظر خود تعریف کردهاند. بعضی از این مکاتب انسان را موجودی صرفا مادی معرفی کردهاند، دستهی انسان را حیوانی ناطق تعریف کرده، عدهای او را ابزار و وسیلۀ تولید، مصرف و یا قدرت پنداشتهاند؛ و برخی نیز ارزش انسان را درکامیابی و موفقیتهای دنیوی تفسیر کردهاند. ولی با این وجود هیچ کدام نتوانستهاند سیمای انسان کامل را آن طور که لازم است، به تصویر بکشند.