ترتیبکننده: بخش فرهنگی اداره عروج
بخش اول:
دوره بیستساله جمهوریت در افغانستان، نمونهای تاریخی از حکومتهای وارداتی است که مانند بنایی بر یخ، با اولین وزش باد مقاومت مردمی فروپاشید. این نظام سیاسی، با وجود ظاهری از دموکراسی و توسعه، از آغاز فاقد ریشههای بومی بود، قدرت آن نه از سوی مردم، بلکه از طریق پیمان بُن (۲۰۰۱) و کمک ارتش نیروهای بینالمللی (ناتو و متحدان آمریکا) شکل گرفت. در فلسفه سیاسی اسلام، مشروعیت حکومت بر دو پایه «رضایت الهی» یعنی اجرای شریعت بهعنوان اساس قوانین و «حمایت مردمی» استوار است، اما نظام جمهوریت، مشروعیت خود را از تهدید سلاح و پول خارجی میگرفت. این مشروعیت مصنوعی و ساختگی، تنها پوشش بود برای اشغال فکری و نظامی این کشور، پوششی که در روز ۲۴ اسد سال ۱۴۰۰، با فتح کابل توسط مجاهدین امارت اسلامی، پاره شد و حقیقت تلخ آن آشکار گردید. نظام جمهوریت، سران خود را به مهرههای شترنج تبدیل کرد، افرادی که تنها در سایه فکر خارجی حرکت میکردند و تصمیمهای کلیدی در کابینه سفیران آمریکایی گرفته میشد. این وابستگی را میتوان بر اساس گزارش بانک جهانی (۲۰۲۰)، نشان داد. دراین گزارش آمده که ۷۵ فیصد بودجه دولت از سوی خارج تأمین میشد و این کمکها نیز اکثرا به پروژههای نظامی (مانند پایگاههای ناتو) اختصاص یافت، نه به زیرساختهای پایدار این کشور. این سیاست وابستگی و جیرهخواری جمهوریت، اقتصاد افغانستان را به اقتصاد اشغالگری تبدیل کرده بود؛ جایی که فقر از ۳۵ فیصد در سال ۲۰۰۱ به ۷۲ فیصد در سال ۲۰۲۱ افزایش یافت. فساد سیستماتیک نیز، میلیاردها دلار کمکها را به جیب مافیای قدرت سرازیر کرد. مقامات این نظام فاسد، با پولهای ملی، ساختمانهای لوکس در کشورهای دیگر ساختند. این جیرهخواری ساختاری، نهتنها فقر را تشدید کرد، بلکه اعتماد مردم به نظام را بهکلی از بین برد.
بحران عمیقتر و ملموستر، تخریب هویت جمعی مردم بود. جمهوریت، با پشتوانه افکار غربی، سعی در جایگزینی الگوهای وارداتی بهجای ارزشهای اسلامی-افغانی داشت. کتابهای درسی، با حذف مفاهیم اسلامی و جایگزین آزادی فردی بهجای مسئولیت اجتماعی، شکاف عمیق بین دولت و مردم ایجاد کرد. از دیدگاه فلسفه سیاسی این روند «جنگ بر هویت» نام دارد و هدف اصلی این جنگ نیز تخریب هویت جمعی محسوب میشود.
از پیمان بُن تا ۲۴ اسد: فروپاشی نظامی که ریشه در این خاک نداشت