فهرست بستن

ترویج گمراهی

نویسنده: عبدالمنان محبوبی

فصل دوم: تبشیر مسیحیت در عصر جمهوریت
ابزار تبشیر (تنصیر)
2- کلیساهای خانگی
یکی دیگر از ابزاری که تبشیریها نصرانی از آن برای پخش و نشر نصرانیت در افغانستان استفاده میکردند، کلیساهای خانگی بود. در عصر جمهوریت کلیساهای خانگی که به تعلیم آیین مسیحیت مشغول بودند، به‌شدت افزایش یافته بود. پس از تحقیق و بررسیهای انجام شده توسط احمدشاه رجا، تنها در پایتخت کشور (کابل)، سمت غرب کابل حدود 7 کلیسای خانگی شناسایی شده است: 3 باب کلیسای خانگی در کارته چهار، 2 باب کلیسای خانگی در کارته سه، 1 باب کلیسای خانگی نسبتاً بزرگ در سرک 4 سیلوی و 1 باب کلیسای خانگی در ساحه‌ی پل خشک در غرب کابل که قطعاً این‌ها بخشی از کلیساهای خانگی مخفی تنصیری‌های مسیحی در عصر جمهوریت در کشور اسلامی افغانستان بوده است.
احمدشاه رجا، محققی که جهت تحقیق و بررسی در مورد حرکت تبشیری و کلیساهای خانگی در کابل، به جمع مسیحیان می‌پیوندد و وارد کلیساهای خانگی می‌شود، وی خاطرات خود را در زمینه چنین بیان داشته است: «شخص رابط، مرا به منزلى در منطقه «كارته 4» شهر كابل برد و در آنجا وارد اتاق بزرگى شديم كه مردى ۳۵ساله در آن منتظر من نشسته بود. نام اين شخص «رستم خان» بود و او شهروند تاجیکستان و مربى اين مركز بود. پس از چند لحظه، شش جوان ديگر نيز به ما پيوستند و دريافتم كه آن‌ها از محصلين پوهنتون كابل هستند. هنوز چند لحظه از آشنايى ما نگذشته بود كه دو جوان ديگر هم از پوهنتون پلی‌تکنیک كابل به ما پيوستند… همه دزدانه به یکدیگر نگاه می‌کردیم که آیا همدیگر را می‌شناسیم یا نه، دقایق بعد چای و کلچه و بعد هم میوه آوردند. فضاى معنوی و فکری اتاق دلهره‏آور و دلتنگ كننده بود، به‌خوبی مي‏شد حس كرد كه همه احساس گناه مي‏كنند و از همديگر خجالت مي‏كشند. در اين حال سؤالی در ذهنم ايجاد شد كه چرا بخش عظيمى از جوانان مسلمان كشور افغانستان كه در دامن پدر و مادرى مسلمان پرورش یافته‌اند، در كام مسيحيت فرومی‌روند؟ تنها كسى كه در اين اتاق خوشحال و پيروز به نظر مي‏رسيد، رستم خان بود كه توانسته بود عده‏اى از جوان مسلمان را به باورهاى مذهبى خود همگام سازد. پس از صرف چاى رستم خان ما را به شكرگزارى واداشت و با هم مراسم شكرگزارى را به جا آورديم، سپس به هر نفر يك جلد کتاب مقدس داد و تدريس را شروع كرد. حدود يك ساعت به سخنان او گوش داديم و او در اين مدت از انجيل براى ما مي‏خواند و سپس تفسير و تحليل مي‏كرد. اين معلم مسیحيت حرف‏هاى بی‌محتوای زيادى را ارائه كرد و تعريف او از خداوند سه‌گانه كه عبارت از «پدر، پسر و روح‏القدس» بود، بسيار غيرعقلى و غيرمنطقى بود و اين سخنان براى شخص مسلمانى كه در طول عمر خود به خداى واحد ايمان و اعتقاد داشته و عيسى را فقط پيامبر مي‏دانسته است، بسيار غیرمنطقی جلوه مي‏كند. جالب اینجا بود که هیچ‌کس به این مسئله اعتراض نکرد و من خواهان توضیح بیشتر شدم که او دو باره توضیح داد و همان حرف‌های اول را تکرار نمود. وقتی بار دیگر توضیح خواستم، موکول به جلسه‌ی بعدی نمود. ساعت درسی ما به پايان رسيد و بايد از اتاق خارج مي‏شديم؛ زيرا گروه ديگرى در راه بودند كه بايد جاى خود را به آن‌ها مي‏داديم. گرچه ما با انگيزه تكميل اطلاعات در راستاى روند مسيحى شدن جوان‏ها و دست‏هاى پشت پرده اين روند وارد اين منزل شديم، اما پس از خارج شدن از آن منزل، نفرت و انزجار سراسر وجود ما را فراگرفته بود و به‌شدت احساس گناه مي‏كرديم… امروز یک نسل در حال تباه شدن است. نسلی که امید آینده ماست در حال سوختن است و دودش از هواکش‌های کلیساهای مخفی کابل، مزار، جلال‌آباد، قندوز و بامیان به آسمان بلند می‌رود. خلاصه اینکه سه هفته چهارشنبه‌ها در این مرکز که در ساحه کارته 4 کابل بود، با دوستم آمدیم به درس‌های آن‌ها گوش می‌دادیم. در این سه هفته با تمام رفقای هم‌درس آشنا شدیم. در جمع این دوستان کسی بود به ذکی که تازه از کلیسای بزرگ دهلی‌نو آمده بود و بیشتر مشوق جوان‌های محصل پوهنتون‌های کابل به این گونه مراکز بود که بعد از صحبت کردن با او به مطلب ذیل پی بردم: ایشان از هند به دستور کلیسای دهلی‌نو برای جذب افراد فرستاده شده بود و در کابل به یک خانم تایلندی معرفی شده بود که کارهای جذب افراد را به کمک و راهنمایی این خانم انجام می‌داد و نام ظاهری این خانم بیجن بود که از صلاحیت فوق‌العاده در شفاخانه کیور برخوردار بود که مسئولیت جذب افراد یا پرسنل داخلی شفاخانه به عهده ایشان بود…» (عبدالله، 24/1/1397).

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *