نویسنده: محبوبی
فصل سوم: وضعیت اسفناک زندانیان
روایاتی تکاندهنده از جهنم گوانتانامو
روایت مظلومانه شریفالله شیرزاد
ادامه
ابتدا شیرزاد را به مدت سه روز در میدان هوایی ننگرهار زندانی نموده، مورد آزار و اذیت قرار داده بودند. در این مدت که اسیر سربازان بوده است، حتی برایش اجازهی نمازخواندن داده نشده است: «… ما را بر روی زمین کشال میکردند. بدن ما خیلی زخم برداشته بود» (همان).
پس از سپری نمودن سه روز در میدان هوایی ننگرهار، آمریکاییها به همراه تعدادی از سربازان داخلی، شیرزاد را از اتاق بیرون آورده، آمادهی انتقال به بگرام میکنند. وی با شنیدن صدای هلیکوپتر متوجه میشود که در میدان هوایی ننگرهار است. سربازان او را در مدت نیم ساعت در هوای خیلی سرد بدون لباس منتظر ایستاد میکنند، سپس او را سوار هلیکوپتر کرده و به بگرام انتقال میدهند. پس از رسیدن به بگرام شیراز فکر میکند بهزودی بیگناهیاش ثابت شده، او از زندان آزاد میکنند: «فکر میکردم بهزودی بیگناهیام ثابت میشود و آزاد میشوم. اما در بگرام برای ما لباس زندانی آوردند و ما را اول در یک سالون بزرگ زندان انداختند و سپس دو قسم زولانه زدند و به اتاق انفرادی انتقال دادند» (همان).
شیرزاد بدون هیچ جرم و گناهی حدود یک و نیم ماه در زندان بگرام به سر میبرد؛ اما انگار دیگر از آزاد شدنش خبری نیست. او از دوستش غورزنگ که با او یکجا در ننگرهار توقیف شده بود، جدا میشود و در میان صدها زندانی دیگر که هیچکدام را نمیشناسد قرار میگیرد: «در بگرام همه خاموش نشسته بودیم، کسی را نمیشناختم و اجازه صحبت کردن هم نداشتیم، دیگر نمیدانستم سرنوشت ما چه خواهد شد» (همان).
زندانبان، روزی به شیرزاد خوشخبری میدهد. خوشخبریاش این است که از وی (شیرزاد) میپرسد که نام زندان گوانتانامو را شنیده است یا نه. او پاسخ میدهد که بلی. زندانبان برایش میگوید که تو را به آن جا انتقال میدهند. شیرزاد در بحری از حیرت و سردرگمی، یأس و ناامیدی غرق میشود که چرا به چه جرمی با زندانی شود؟ و چرا باید به گوانتانامو برده شود؟ مگر من تروریست هستم؟ نکند من آدم کشتم و خودم خبر ندارم و هزار و یک فکر و توهم دیگر…
شیرزاد، پس از سپری نمودن یک و نیم ماه در زندان مرگبار بگرام، در یکی از روزها با تعدادی از زندانیان دیگر از میان زندانیها جدا شده و با دست و پای بسته، با عینکهای دودی در چشم، صورتهای ماسک زده و گوشکیها در گوشهایشان به سوی گوانتانامو حرکت داده میشوند. شیرزاد میگوید: «حدود 20 ساعت سفر کردیم تا به گوانتانامو رسیدیم. آن جا برای هر فرد یک اتاق وجود داشت، ما حدود یک ماه در اتاق انفرادی نگهداری شدیم و بعد از آن ما را در یک حجره دیگر با دیگر زندانیان انداختند» (همان).
فریادهای خاموش