تالیف: سعدیه سالازهی
ترتیب کننده: کرار
موضوع:داستانهایی از زندگی امام ابو حنیفه رحمهالله
پرهیز از پذیرش قضاوت
في الجمله از آن جماعت سه تن باقی ماندند، ابو حنیفه، مسعر و شريك. پس چون به نزد منصور آمدند، مسعر خود را به دیوانگی زد بدین گونه که مستقیم به سوی منصور شتافت و با وی گرم مصافحه کرد و آنگاه گفت: حالت چه طور است ای امیرالمؤمنین! حال کنیزانت چگونه است؟ حال چهار پایانت و خرانت چطور است؟! خوب خوب آفرین آفرین مرا به منصب قضا بر میگزینی ای امیرالمؤمنین؟ در این هنگام مردی از درباریان منصور بیمحابا فریاد زد ای خلیفه این مرد دیوانه است. منصور که از این برخورد مسعر کلاً دست و پایش را گم کرده بود، بیدرنگ گفت: راست گفتی او دیوانه است بیرونش کنید. پس مأموران وی را رها کردند و او سر خود گرفته رفت. نوبت به ابوحنیفه رسید، پس گفت: ای امیرالمؤمنين من نعمان فرزند ثابت برده خز فروش هستم و اهالی کوفه راضی نیستند که فرزند بردهی خزازی متولی امر قضاءشان گردد. منصور گفت این کار به نسبت تعلقی ندارد؛ بلکه علم لازم است. ابو حنیفه گفت: من شایستهی این کار نیستم و در این سخنم که شایسته نیستم اگر راست میگویم نشایم و اگر دروغ میگویم دروغگو شایستهی این نیست که قاضی مسلمانان شود و تو خلیفه خدایی روا مدار که شخصی دروغ گو را خلیفهی خود کنی و اعتماد خون و مال مسلمانان بر وی کنی. این سخن را گفت و نجات یافت. آنگاه نوبت به شريك رسید، پس تا رفت که لب به سخن بگشاید منصور گفت: ساکت باش زیرا کسی جز تو باقی نمانده است، بگیر این هم فرمان قضاوت را، شريك گفت ای امیرالمؤمنین من شخصی فراموش کارم منصور پاسخ داد اشکالی ندارد برگ صنوبر بخور این علتت برطرف میشود. گفت: اما فقط همين يك عارضه نیست، صدای من هم کوتاه است و بریده بریده. منصور پاسخ داد این اشکال هم مهم نیست قبل از آن که به مجلس قضا بر مینشینی، فالوده بخور صدایت صاف و روشن میشود. شريك گفت از اینها گذشته من بر هر قضیهی صادر و وارد و خُرد و
کوچکی حکم صادر میکنم. منصور گفت: عیبی ندارد حتی بر علیه فرزند من هم حکم صادر کن! این بود که شريك در ماند و آخرالامر این منصب را پذیرفت.
فقیـه عـراق