فهرست بستن

مأموریت شکست خورده

نویسنده: محبوبی
فصل سوم: اسلام و دموکراسی
اسلام و استبداد
قرضاوی تحت‌تأثیر اندیشه‌های محمد غزالی، رابطهٔ حاکم و مردم را در دولت اسلامی، بر پایهٔ رحمت و رأفت قلمداد نموده و استبداد را امری مذموم و ناپسند دانسته است. وی تاریخِ پُر ظلم و ستم حکومت بنی‌امیه و بنی‌عباس را تاریخی غیراسلامی می‌پندارد. او با استناد به قرآن کریم چنین می‌نویسد: «در قرآن، مجموعاً از سه دسته شدیداً انتقاد شده است: اول، فرمانروای ظالم و ستمگری همچون فرعون که در سرزمین خدا، خود را بر مردم تحمیل کرده است (القصص، ۳۸). دوم، سیاستمداری چون هامان که خواهان نزدیکی و دستیابی به مرکز قدرت است و سوم، سرمایه‌داری و ملاکی چون قارون که خواهان استثمار مردم است» (قرضاوی، ۱۹۹۹: ۱۴۰).
قرآن کریم نه‌تنها ظلم و استبداد را فی‌نفسه مذموم و ناپسند دانسته، بلکه آن را عامل فساد و تباهی می‌داند؛ چنان‌که استبداد و گردن‌کشی را زمینه‌ساز نابودی امت‌ها قلمداد نموده است. قرآن کریم در مورد نابودی قوم عاد ـ با آن‌همه عظمت و شکوه ـ و قوم ثمود ـ با آن‌همه قدرت و شوکت ـ و قوم فرعون می‌گوید: دلیل نابودی آن‌ها طغیان و سرکشی آن‌ها در روی زمین بود؛ به‌گونه‌ای که طغیان آن‌ها، فساد را گسترش داد و خداوند ـ تبارک‌وتعالی ـ طبق سنت خود، آن‌ها را درهم کوبید (الفجر، ۶ـ۱۲).
همچنین قرآن کریم، انظلام و اطاعت از اهل استبداد را مذموم دانسته و کسانی را که ظلم‌پذیر هستند، نیز مسئول انحراف و تباهی جامعه می‌داند (نوح، ۲۱). پیامبر اسلام نیز در طول حیات سیاسی خود، حُکام و فرمانروایان ستمکار و اطرافیان آن‌ها و نیز مردمی که ظلم را پذیرا شده‌اند، به‌شدت نکوهش نموده است (قرضاوی، ۱۹۹۹: ۱۳۵).
هیچ‌گاه در نظام اسلامی، استبدادِ حاکم مطلوب نبوده است، بلکه بیشترین ضرر و بدنامی‌ای که بر جامعهٔ اسلامی وارد شده، از ناحیهٔ استبداد سیاسیِ حُکام بوده است. قرضاوی در این زمینه چنین می‌نویسد: «بدترین نوع استبداد، آن نوع استبداد سیاسی است که به‌نام دین انجام شود و چنانچه راه‌های استبداد سد نشود، خسرانی فراگیر، ملت‌های اسلامی را در بر خواهد گرفت؛ به‌گونه‌ای که دین هم از میان خواهد رفت. بزرگ‌ترین اشتباهی که ممکن است حکومت اسلامی و کارگزاران آن مرتکب شوند، این است که گمان کنند حق و صواب به آنان اختصاص دارد و همهٔ مخالفان آن‌ها منحرف‌اند و در راه باطل گام برمی‌دارند و به شیوه‌های استبدادی، خواهان تحقق عدالت باشند؛ حال آن‌که در اسلام، ما مستبدِ عادل نداریم؛ زیرا استبداد و عدالت به یک‌جا جمع نمی‌شوند» (همان، ۷۸).
از این نگاه، قرضاوی به این باور است که مشکلی که اسلام با آن دست‌به‌گریبان شده، کوتاهی در مورد قاعدهٔ شورا و تغییر خلافت اسلامی به فرمانروایی خودکامه بود. قرضاوی می‌گوید: «حق آن بود که مسلمانان از وضع پادشاهان کسری و روم عبرت می‌گرفتند، اما خود در دام استبداد و فساد افتادند. با این‌حال، تاریخِ پُر ظلم و ستم حکومت‌های اسلامی (چه در حال و چه در گذشته) نمی‌تواند دلالتی بر شائبهٔ حضور عناصر و لوازم استبداد در اندیشهٔ ناب و اصیل اسلام داشته باشد» (قرضاوی، ۱۹۸۸: ۷۸).

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *