ترتیبکننده: کرار
واقع اصحاب فیل:
داستان از این قرار است؛ پادشاه حبشه تعداد دوصد شتر از عبدالمطلب را تصاحب کرد. عبدالمطلب نزد او رفت. ابرهه مقدم او را گرامی داشت و به احترام او از تخت پایین آمد و او را در کنار خود نشاند و پرسید: برای چه منظوری آمدهای؟ عبدالمطلب جواب داد: من برای این آمده ام که آن دوصد شتر مرا که نزد شماست، به من بازگردانید. پادشاه حبشه چون این سخن را از سردار قریش شنید خواست او را تحقیر کند. به همین جهت با تعجب گفت: چه عجب! شما درباره دوصد شتر خود با من سخن میگویید، ولی درباره این بیت که عظمت دین شما و پدران شما به آن وابسته است و من میخواهم آنرا منهدم کنم، هیچ حرفی نمی زنید؟ عبدالمطلب گفت: من صاحب آن شتران هستم، اما بیت، خودش صاحب و پروردگاری دارد که از آن حفاظت می نماید. ابرهه گفت: بیت از دست من نجات نمییابد. عبدالمطلب گفت: شما بدانید و پروردگار این بیت. بعد از این، آنچه که پیش آمد، ثابت کرد که هیچ کسی قدرت ندارد به خانۀ خدا حمله آورد و آن را مورد تاخت و تاز قرار دهد و به راستی که خداوند متعال، حافظ و نگهدارنده خانه و دین خود است. تفصیل ماجرا از این قرار است که ابرهه أشرم والی یمن از طرف نجاشی پادشاه حبشه، کلیسای بزرگی در صنعاء بنا کرد و نامش را القلّیس گذاشت و تصمیم گرفت عربها را به حج آن فرا خواند، او از این بابت خیلی ناراحت بود که کعبه مرجع خلایق قرار گیرد و بندگان خدا از راههای دور و دراز به سوی آن مسافرت نمایند، او میخواست که این شرف و مرکزیت به کلیسای ساخته شده او اختصاص یابد، این موضوع بر عربها خیلی گران آمد، زیرا محبت کعبه با دل و جان آنها پیوند یافته بود، آنان هیچ مکان و معبدی را برابر با کعبه نمیدانستند، لذا از این بابت خیلی نگران شدند و این موضوع هرکجا مورد بحث و سخن قرار گرفت تا این که در همین دوران مردی کنعانی برای اهانت این کلیسا وارد آن شده و آنچه را با قضای حاجت کثیف کرد، ابرهه از این واقعه خیلی خشمگین شده سوگند خورد که شخصاً به خانه کعبه حمله کند و آن را با خاک یکسان کند