فهرست بستن

فریادهای خاموش

نویسنده: محبوبی

فصل سوم: وضعیت اسفناک زندانیان
روایاتی تکان‌دهنده از شکنجه‌گاه بگرام
روایت اندوه بار قاری صدام بهیر
ادامه
در عصری که دموکراسی و حقوق بشر فریاد می‌کند، این‌گونه، با طرز وحشیانه، قاری صدام بهیر را که از زمره‌ی مجاهدین جان‌برکف امارت اسلامی بوده است، نیم‌شب از خانه‌اش دستگیر نموده، او را به اسارت بردند. پیش از اثبات جرم، وی را شکنجه می‌کردند و برای وی اجازه‌ی اقامه‌ی نماز را نمی‌دهند…
«… به سرباز گفتم: نماز می‌خوانم. او رفت تا اجازه بگیرد؛ اما وقتی برگشت گفت قومندان اجازه نمی‌دهد… بدون اینکه چیزی بگوید خلته را از صورتم بلند کرد و گفت: با ما جهاد می‌کنی؟! صدای سیلی قبلی از گوشم محو نشده بود که سیلی دیگری به صورتم اصابت نمود» (همان، 2).
بهیر سختی‌ها و شکنجه‌های دوران تحقیقات را این‌گونه روایت می‌کند: «با صدای باز شدن دروازه، مردی که ریش داشت وارد اتاق شد، در دلم احساس خوشحالی داشتم. با خود گفتم شاید اندکی راحت شویم؛ اما اشتباه حدس می‌زدم. این ظالم چنان ظلمی را مرتکب شد که گویا یهودی است. روبروی صندلی‌ام ایستاد شد تا هنوز سردرگمی سیلی‌های قبلی تمام نشده بود که او نیز چند سیلی دیگر زد و در نهایت یک لگدی زد که اثر کفش‌هایش روی صورتم باقی ماند. از روی صندلی افتادم، دستانم درد گرفت، دستبندهای پلاستیکی خیلی قیدم کرده بود. به او گفتم: دست‌هایم درد دارد. لگدی دیگری به دست‌هایم زد و به سرباز گفت بلندش کن…» (همان).
پس از این لت و کوب، بهیر و شخص هم‌دوسیه‌اش را چشم‌بسته به زندان بگرام یا گوانتاناموی افغانستان فرستادند. بهیر ورودش به بگرام را این‌گونه تعریف می‌کند: «وقتی به ساحه زندان وارد شدیم در یک اتاقی چشم بسته منتظر بودیم که احساس نمودیم چند نفر وارد اتاق شدند، وقتی چشمانمان را باز کردند دیدم آمریکایی‌ها هستند. در نخست بایومتریک خود را شروع نموده، سپس سرهای ما را تراشیده، چشم‌های ما را پس از ورود به اتاقی باز کردند. زولانه‌ها و دست‌بندها را نیز باز نمودند. در اتاق دو متری به امید آینده‌ی بهتری به سر می‌بردیم، واقعاً عجیب بود! در این اتاق دو متری خواب، غذا، وضو، رفع‌حاجت و خواندن نماز همه را انجام می‌دادیم. عجیب‌تر این که از طریق دوربین مداربسته ما را زیر نظر داشتند. بسیار شرم‌آور بود!» (همان، 3).
شکنجه‌های مرگ‌بار زندان بگرام بالای صدام بهیر از آنجا آغاز می‌شود که وی را به اتاق بازجویی می‌برند تا از وی به هر نحوی که شده، اعتراف بکشند: «گفت: خوب حالا بگو چه کار کرده‌ای؟ گفتم: چیزی نکرده‌ام. پس از جوابم شوک برقی‌ام دادند که در واقع خیلی تأثیر کرد. سپس با جلو آمدن، دست به گلویم انداخت و چند لگد پیهم به شکمم زد. وقتی به زمین افتادم صندلی را گرفته و به زدن روی کمرم شروع کرد تا علائم بی‌هوشی را حس نمودم. به من آب داد و با دیگر روبرویم نشست. ریشم را که تازه بیرون آمده بود در دست گرفته و گفت: من را می‌شناسی کی هستم. با دست چپش ریش روی چانه‌ام را گرفت و پرسید: من را نمی‌شناسی؟! سرم را به نشانه منفی تکان دادم. سیلی سنگینی به صورتم اصابت نمود سپس کریم را صدا زد و گفت: ببریدش فردا خودم را به او معرفی خواهم کرد…» (همان، 4).

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *