نویسنده: محبوبی
فصل سوم: وضعیت اسفناک زندانیان
روایاتی تکاندهنده از شکنجهگاه بگرام
روایت اندوه بار قاری صدام بهیر
ادامه
بهیر از اهانت به قرآن کریم در زندان بگرام، چنان مظلومانه روایت میکند که دل سنگ به درد میآید. وی میگوید: «… پس از دعا چشمم به کتاب مقدس (قرآن عظیمالشأن) که حتی از من نیز مظلومتر بود، افتاد که بالای لیوان آب آشامیدنی و نیم متر زیر کمد گذاشته شده بود. آنها مگر به قرآن هیچ اهمیتی قایل بودند؟! در همین بگرام خارجیها قرآن کریم را به آتش زدند و داخلیهای غرق تماشا بودند. بهخاطر قرآن کریم نمیتوانستم بخوابم؛ چون زیر پاهایم قرار میگرفت مجبور میشدم قرآن کریم را روی بالشتم بگذارم. پس از اندکی تفکر چند تار نخ از گوشهی جای نماز بیرون آوردم و قرآن کریم را به یک طرف دروازه آویزان کردم. زمانی که قضای حاجت برآورده مینمودیم خیلی بیقرار بودیم؛ روبهرویمان قرآن مجید و بالای سرما دوربین قرار داشت. در باطن از قرآن کریم شرم داشتیم و ظاهراً از سربازان فریبخوردهی که لایف ما را در دوربین تماشا میردند. اما مجبور بودیم کاری از دستمان بر نمیآمد» (همان).
فساد پیشهگان داخلی از باداران دیوسیرت خارجی خود چنان پیروی میکردند و چنان ظلم و ستم را بر هموطنان خود روا میداشتند که در این زمینه از باداران خود پیشه گرفته بودند. وقتی بار دیگر بهیر را به شکنجهگاه میبرند، از تفاوت فاحش و برخورد متفاوت مسلمان (سربازان داخلی) و کافر (سرباز آمریکایی)، بهشدت شگفتزده میشود. وی این جریان را چنین روایت میکند: «… طبق معمول سرباز آمد و بار دیگر به دشمنان انسانیت حاضرم نمود، این بار همه چیز را آماده گذاشته بودند، تمام ابزار و آلات زد و خورد را آورده بودند. هر سارنوال نوبت خودش را سپری مینمود. یک سارنوال که به داکتر معروف بود کاپشن خود را درآورد و گفت: امروز تمرین نکردهام. یعنی من به نظرش شبیه کیسهبوکس بودم. پس از فشارهای مکرر و تنبیههای سخت، سروگوش سرباز آمریکایی یکباره پیدا شد و بهشدت آنها را محکوم نموده و گفت: این روش تحقیق مورد قبول ما نیست. تمام سارنوالها بیرون شدند فقط یک آمریکایی و یک مترجم داخل اتاق ماندند. وقتی متوجهام شد سرش را به نشانه افسوس خوردن به حالم تکان داد و دوباره سارنوالها را فراخواست، زولانههای پاهایم را با دستان آنها باز نمود که برایشان خیلی شرمآور بود. سپس برای من شکلات و چای خواست. دست و صورتم کمی خونآلود شده بود آنها را تداوی نمود و به سارنوالها توصیه نمود که بار دیگر چنین کاری را مرتکب نشوند. حالا من تعجب کرده بودم که مسلمان و کافر با این تفاوت فاحش…» (همان، 5).