فهرست بستن

نبی رحمت

تالیف: سید ابوالحسن ندوی
ترتیب‌کننده: کرار
بعد از بعثت
در طائف چه گذشت؟
اهالی طائف در دو طرف مسیر رسول اکرم صلی‌الله علیه و سلم صف کشیدند. همین که آن حضرت صلی‌الله علیه و سلم خواست از آن‌جا بگذرد، چنان او را سنگ باران کردند که نمی‌توانست پا را بر زمین گذارد، تا جایی که پاهای مبارکش خون آلود شد. این‌جا بود که پیامبر سخت دل آزرده شد و زبان به دعا گشود و از ضعف و ناتوانی و درماندگی خود به پیشگاه خداوند متعال شکایت نمود و با پناه جستن به ذاتش، خواهان امدادهای غیبی از جانب رب‌العالمین شد و چنین دعا کرد: اللَهُمَّ إلَيْكَ أشْكُو ضَعْفَ قُوَّتِى وَ قِلَّةَ حِيلَتِى وَ هَوَانِى عَلَى النَّاسِ، يا أرْحَمَ الرَّاحِمِينَ. أنْتَ رَبُّ الْمُسْتَضْعَفِينَ وَ أنتَ رَبِّى، إلَى مَنْ تَكِلُنِى‌؟! إلَى بَعِيدٍ يتَجَهَّمُنِى‌؟! أوْ إلَى عَدُوٍّ مَلَّكْتَهُ أمْرِى‌؟! إنْ لَمْ يكُنْ بِكَ عَلَىَّ غَضَبٌ فَلاَ ابَالِى؛ وَلَكِنَّ عَافِيَتَكَ هِىَ أوْسَعُ لِى. أعُوذُ بِنُورِ وَجْهِكَ الَّذِى أشْرَقَتْ لَهُ الظُّلُمَاتُ وَ صَلُحَ عَلَيْهِ أمْرُ الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ مِنْ أنْ ينْزِلَ بِى غَضَبُكَ، أوْ يحِلَّ عَلَىَّ سَخَطُكَ! لَكَ الْعُتْبَى حَتَّى تَرْضَى. لاَحَوْلَ وَ لاَ قُوَّةَ إلاَّ بِكَ.
بارالها ! ای مهربان‌ترین مهربانان! من از ضعف و ناتوانی و کمی تدابیر و ذلت خود نزد مردم، به تو شکایت می‌آورم. تویی پروردگار مستضعفان، و تویی پروردگارم. پس مرا به چه کسی می‌سپاری؟ آیا مرا به کسی می‌سپاری که بر من جهت نابودی‌ام هجوم می‌آورد؟ یا به دشمنی که کارم را در اختیار او قرار داده‌ای؟ اگر این، ناشی از خشم تو بر من نباشد، باکی ندارم. لیکن عافیت تو بر من، سهل‌تر و با گشایش‌تر است. پناه می‌جویم به آن نور جمال تو که تاریکی‌ها را به روشنایی مبدل ساخت و به سبب آن امور دنیا و آخرت سامان یافت و از این که خشم تو بر من فرود آید، و از من ناخشنود شوی.
پس از این دعا، خداوند متعال فوراً فرشته کوه‌ها را فرستاد، فرشته از آن حضرت صلی‌الله علیه و سلم اجازه خواست دو کوهی را که طائف وسط آن قرار گرفته بهم بچسباند تا همگی نابود گردند. اما رسول مشفق و مهربان صلی‌الله علیه و سلم فرمود: خیر! من امیدوارم که از نسل‌های آینده این‌ها کسانی پیدا شوند که خدای واحد را پرستش کنند و با وی احدی را شریک نسازند. وقتی عتبه بن ربیعه و شیبه بن ربیعه این حالت رسول اکرم صلی‌الله علیه و سلم را دیدند، بر سر غیرت آمدند و غلام مسیحی خود را که عداس نام داشت صدا زدند و به او گفتند که این خوشۀ انگور را در داخل این ظرف بگذار و نزد آن مرد ـ رسول اکرم صلی‌الله علیه و سلم ببر تا از آن بخورد. عدّاس نزد آن حضرت صلی‌الله علیه و سلم رفت؛ اما پس از این که سخنان رسول اکرم را شنید و اخلاق گرامی‌اش را دید، مشرف به اسلام گردید. حضرت رسول اکرم صلی‌الله علیه و سلم از طائف به سوی مکه بازگشت. اما قومش به جای این که روش قبلی خود را تعدیل کنند، بر عکس دشمنی و مخالفت خود را تشدید نموده و آن حضرت را بیشتر مورد استهزا و اذیت و آزار قرار دادند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *