نویسنده: نهضت
فصل دوم: انسان در نظام فکری اومانیسم
سیر تاریخی اومانیسم در غرب
ج. اومانیسم مدرن
جریانهای اصلی اومانیسم مدرن
ب. اومانیسم اگزیستانسیال
اگزیستانسیالیسم، که در فارسی به آن هستیگرایی، اصالت وجود انسان، فلسفه هست بودن و مکتب اصالت وجود به آن گفته میشود، یکی از مکاتب فلسفی است که بر مسئله وجود و معنا بودن انسان تمرکز دارد. این اصطلاح به کارهای فیلسوفان مشخصی از اواخر سده نوزدهم و اوایل سده بیستم اشاره دارد که در پاسخ به چالشهای وجودی و بحرانهای معنای زندگی در جهان مدرن شکل گرفت. ماهیت اگزیستانسیالیسم بر این اصل استوار است که «وجود مقدم بر ماهیت» است؛ به این معنا که انسانها در لحظه تولد ماهیت یا هدف از پیشتعیینشدهای ندارند و خود با انتخابها و اعمالشان معنا و هویت خود را شکل میدهند. این مکتب بر اصالت وجود انسان تأکید دارد و او را محکوم به آزادی و مسئولیت انتخابهای خود میداند. به عبارت دیگر، انسان آزاد است که معنا و هدف زندگیاش را تعیین کند، اما این آزادی با بار سنگین مسئولیت همراه است (مشکات، 1394: 21-23).
اومانیسم اگزیستانسیالیستی که عمدتاً در اروپای پس از جنگ جهانی دوم شکوفا شد، پاسخی به بحران معنا در جهان مدرن بود. ژان-پل سارتر در سخنرانی معروف خود در سال 1946 با عنوان «اگزیستانسیالیسم و اومانیسم» هسته مرکزی این نگرش را چنین صورتبندی کرد: وجود مقدم بر ماهیت است. این گزاره یا جمله به ظاهر ساده، در واقع انقلابی در اندیشه اومانیستی به شمار میرفت؛ چرا که هرگونه ذات از پیشتعیینشده برای انسان را نفی میکرد. سارتر استدلال میکرد که انسان ابتدا وجود مییابد، خود را در جهان مییابد، و سپس از طریق انتخابها و اعمالش خود را تعریف میکند (لویک، بیتا:). این دیدگاه دو پیامد عمده داشت: نخست آنکه مسئولیت فردی را به حد بیسابقهای افزایش میداد (چون انسان نمیتوانست به بهانه «طبیعت انسانی» از زیر بار انتخابهایش شانه خالی کند)، دوم آنکه امکان هرگونه اخلاق جهانشمول را زیر سؤال میبرد.