نویسنده: نهضت
فصل دوم: انسان در نظام فکری اومانیسم
1.سیر تاریخی اومانیسم در غرب
ج.اومانیسم مدرن
جریانهای اصلی اومانیسم مدرن
ج.اومانیسم مارکسیستی
مارکسیسم، که به زبان ساده میتوان آن را یک نظریه، یا به معنای گستردهتر، مکتبی فلسفی سیاسی دانست، توسط کارل مارکس و همکار نزدیک او فردریش انگلس در اواخر قرن نوزدهم پایهگذاری شد. این مکتب به بررسی چگونگی تحول جامعه و قوانین حاکم بر آن میپردازد و از جمله مهمترین عناصر تشکیلدهنده آن، تحلیل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی است که در قالب مفاهیمی نظیر مبارزه طبقاتی، نابودی مالکیت خصوصی و تحول جامعه به سوی سوسیالیسم بیان میشود. اساس مارکسیسم بر این باور استوار است که تاریخ انسانها توسط تضادهای طبقاتی شکل گرفته است و این تضادها ناشی از نظام اقتصادی موجود است. مارکسیسم معتقد است که جامعه امروزی بر پایه سرمایهداری استوار است که در آن طبقه سرمایهدار (بورژوازی) بر طبقه کارگر (پرولتاریا) حکومت میکند و ارزش کار کارگران را به نفع خود تصاحب میکند. هدف اصلی مارکسیسم برقراری یک جامعه بدون طبقه است که در آن مالکیت خصوصی بر وسایل تولید از بین رفته و منابع به صورت مشترک میان اعضای جامعه تقسیم شود. در چنین جامعهای، افراد برای بهبود وضعیت کل جامعه کار میکنند و نه برای منافع شخصی یا گروهی، که این امر به نابودی مبارزه طبقاتی و رسیدن به مساوات اقتصادی و اجتماعی منجر میشود (مشکات، 1394: 406- 409).
تحول اندیشه مارکس درباره اومانیسم، نمونه جالبی از پیچیدگی این مفهوم در دوران مدرن است. مارکس جوان «در دست-نوشتههای اقتصادی و فلسفی 1844» آشکارا از موضعی اومانیستی دفاع میکرد و از «ازخودبیگانگی» انسان در نظام سرمایهداری سخن میگفت. اما در آثار متأخرتر مانند «ایدئولوژی آلمانی»، نقد رادیکالی به اومانیسم بورژوایی وارد کرد. مارکس در این تحول فکری، سه گام اساسی برداشت: نخست، نشان داد که به جای صحبت از «ذات انسانی» باید از «مجموعه روابط اجتماعی» سخن گفت که انسان را شکل میدهند. دوم، اومانیسم را به مثابه ایدئولوژی طبقه حاکم تحلیل کرد که روابط واقعی سلطه را پنهان میسازد. و سوم، پیشنهاد کرد که «اومانیسم واقعی» تنها در جامعه بیطبقه محقق خواهد شد. این تحول نشان میدهد که چگونه اومانیسم مارکسیستی، ضمن حفظ برخی ارزشهای روشنگری (مانند تأکید بر آزادی و برابری)، آنها را در چارچوبی کاملاً جدید بازتعریف کرد. به عبارت دیگر از دید مارکس انسان دائما خود را تغیر می¬دهد، گویا خالق انسان خود اوست (همان، 42).
اومانیسم و عبودیت «جایگاه انسان در اندیشه غربی و اسلامی»