نویسنده: نهضت
فصل دوم: انسان در نظام فکری اومانیسم
- تجلی انسانمحوری در تمدن و فرهنگ غرب
أ. تجلی در بنیادهای عقلانی
جنبش اومانیسم در حوزه فلسفه تحولی بنیادین در نگرش به ماهیت انسان ایجاد کرد. در هسته مرکزی این اندیشه، باور به خودبنیادی انسان و توانایی او در شکلدهی به سرنوشت خویش قرار دارد. این دیدگاه در تقابل با دیدگاه و پارادایمهای فکری قرون وسطی شکل گرفت که انسان را موجودی ضعیف، و ذاتا شرور و گناهکار و وابسته به لطف الهی میپنداشتند. اما اومانیسم در این دوره، انسان را به مثابه هنرمند وجود خویش تصویر میکند که میتواند با بهرهگیری از عقل و اراده آزاد، جایگاه خود در سلسله مراتب هستی را تعیین کند (رندال، 1353: 136). این تحول فلسفی بر چند اصل استوار بود: نخست، تأکید بر خردگرایی انتقادی به جای پذیرش کورکورانه متون مقدس مسیحی؛ دوم، باور به کمالپذیری انسان از طریق تعلیم و تربیه عقلانی و سوم، نفی جبرگرایی الهیاتی که در آثار فلسفی آن دوره مشهود بود. مکاتب فکری اومانیستی این عصر با تلفیق فلسفه کلاسیک و الهیات مسیحی، کوشیدند انسان را به عنوان حلقه اتصال جهان مادی و معنوی بازتعریف کنند. مقایسهای میان متون الهیاتی پیش از رنسانس و آثار فلسفی این دوره نشان میدهد که چگونه نگرش به انسان دگرگون شد. در حالی که آثار قرون وسطایی عمدتاً بر گناه اولیه و ضعف ذاتی انسان تأکید داشتند، نوشتههای دوره رنسانس بر تواناییهای عقلانی و خلاقانه انسان تمرکز کردند. این تغییر نگرش در ترجمهها و تفسیرهای جدید از متون کلاسیک یونان و روم نیز مشهود است (فراهانی، 1396: 41- 48).
تحلیل تاریخی نشان میدهد که این اندیشهها در تقابل با دو جریان فکری همعصر شکل گرفت: از یک سو با الهیات مدرسی که عقل را تابع ایمان میدانست و از سوی دیگر با جبرگرایی ستارهشناختی رایج در آن دوران. متون فلسفی این دوره با استناد به سنتهای فکری پیشین، بر این باور پای فشردند که اراده آزاد انسان میتواند بر تمامی نیروهای طبیعی و ماورایی غلبه کند. این دیدگاهها به تدریج زیربنای مفاهیم مدرنی در فلسفه شدند. بررسی تطبیقی نشان میدهد که چگونه این ایدهها در تحول مفاهیمی چون حقوق طبیعی، خودآیینی اخلاقی و اگزیستانسیالیسم تأثیرگذار بودهاند. امروزه نیز در مباحث معاصر فلسفی، پرسشهای بنیادینی که نخستین بار در این دوره مطرح شدند، همچنان موضوع بحث و بررسی هستند.