نویسنده: نهضت
فصل دوم: بتهای نامرئی جاهلیت مدرن
بت آزادی مطلق
ب. ریشههای تاریخی اندیشه آزادی مطلق در غرب«ادامه»
با رسیدن به ایستگاه عصر روشنگری، راننده جدیدی به نام «عقل بشری» پشت فرمان نشست. فیلسوفانی مانند جان لاک معتقد بودند موتر (یعنی همان آزادی) باید در جادههای «قانون طبیعی» حرکت کند. هر چند دراین دوره نقشه الهی که مسیحیان ابلاغ میکردند کنار گذاشته شد، اما هنوز تابلوهای «عدالت» و «انصاف» که بشر ایجاد کرده بود، مسیر را مشخص میکردند. در واقع بریکهای اخلاقی فعال بودند.
در ایستگاه قرن نوزدهم، جان استوارت میل بسیاری از بریکها را از موتر جدا کرد. او گفت: فقط وقتی میتوانید بریک بکشید که بخواهید به موترهای دیگر آسیب نزنید. این نظریه باعث شد بسیاری از بریکهای معنوی و اخلاقی از کار بیفتند و تنها یک بریک ساده برای جلوگیری از حادثه مستقیم باقی بماند.
اما در ایستگاه پایانی، یعنی قرن بیستم، فیلسوفانی مانند نیچه و سارتر که هیچ وابستگی به دین و مذهب نداشتند، پا را از این هم فراتر گذاشتند. آنان نه تنها تمام بریکها را قطع کردند، بلکه راننده را هم از موتر به بیرون پرتاب کردند و فریاد زدند: برو آزاد باش؛ هر کجا میخواهی برو. نتیجه این شد که موتر آزادی، بدون راننده و بدون بریک، در جادههای زندگی مدرن رها شد و هر لحظه احتمال حادثه و سقوط آن وجود دارد.
این سفر تاریخی نشان میدهد چگونه آزادی از مسیر اصلی خود خارج شد و از یک نعمت الهی به یک بلای اجتماعی تبدیل گردید. همانطور که موتر بدون بریک نه تنها مفید نیست، بلکه خطرناک است، آزادی بدون چهارچوبهای اخلاقی و دینی نیز نه تنها موجب پیشرفت نمیشود، بلکه جامعه را به ورطه نابودی میکشاند.