نویسنده: محبوبی
فصل دوم: افغانستان در آستانه اشغال
سقوط و خروج شوروی «ادامه»
تاریکترین روزهای افغانستان با ورود ۱۱۸ هزار سرباز مجهز شوروی آغاز شد. آنان حفیظالله امین را سرنگون و ببرک کارمل را به قدرت رساندند. مردم کابل نخست از این کودتا بیخبر بودند، اما رفتوآمد غیرعادی تانکها و سربازان، شک و اضطراب را در دلها افکند. وقتی صدای کارمل از رادیو طنین انداخت، همه فهمیدند که کشورشان به اشغال درآمده است. فردای آن روز، کابل دیگر آن کابل نبود. آسمان شهر بوی خون میداد و سرکها از تانکهای بیگانه پر شده بود.
ارتش سرخ شوروی با این تصور نادرست که میتواند افغانستان را در عرض چند روز اشغال کند، با تمام توان نظامی خود به این کشور حمله کرد. آنها با تکیه بر برتری تسلیحاتی و تجربهی موفق در سرکوب قیامهای مجارستان (1956) و چکسلواکی (1968)، گمان میبردند مردم افغانستان نیز به سرعت تسلیم خواهند شد. اما این توهم خیلی زود به کابوسی وحشتناک تبدیل شد و به زودی دریافتند که با ملتی روبهرو شدهاند که تفاوت بنیادین با دیگر جوامع تحت سلطه دارد. آنتونی آرنولد، تحلیلگر نظامی آمریکایی، این وضعیت را به زمین خوردن یک غول تشبیه میکند: «شوروی مانند پیرمردی بود که بر روی سنگریزهای به زمین افتاد و هرگز نتوانست از زمین بلند شود» (نورزهی، 1388: 45).
ببرک کارمل، سیاستمدار کارکشتهای که با حمایت روسها به قدرت رسید، تلاش کرد با آزادی زندانیان و بازگرداندن اموال مصادرهشده، مردم را آرام کند. اما زمان برای چنین اقداماتی گذشته بود.