فهرست بستن

فریادهای خاموش

نویسنده: محبوبی
فصل سوم: وضعیت اسفناک زندانیان
روایاتی تکان‌دهنده از شکنجه‌گاه بگرام

زندان بگرام، چنان که قبلاً تذک2ر یافت، پس از روی کار آمدن جمهوریت به سرکردگی آمریکا در ولسوالی بگرام ولایت پروان، به‌منظور حبس و شکنجه‌ی زندانیان سیاسی، به‌خصوص مجاهدین امارت اسلامی، پی‌ریزی شده بود. زندان بگرام که توسط سازمان اطلاعات آمریکا «سیا» اداره می‌شود، به دلیل تبدیل شدن به مرکز شکنجه‌ها و تحقیقات مختلف هزاران شهروند افغانستان که به اتهامات مختلف دستگیر شده بودند، به «گوانتاناموی افغانستان» معروف شد. اگر چه پس از گذشت حدود ده سال، ظاهراً مسئولیت اداره‌ی این زندان به حکومت افغانستان سپرده شد، اما در واقع مسئولیت اداره و صلاحیت‌های این زندان تا پایان دوره‌ی بیست‌ساله‌ی جمهوریت و خروج نیروهای خارجی از کشور، به عهده‌ی نیروهای خارجی، به‌ویژه آمریکا بود. ازآنجایی‌که این زندان سیاسی از دسترس عموم و چشم رسانه‌ها به دور بوده است، اطلاعات زیادی از آن به بیرون درز نکرده است. اما بهترین و موثق‌ترین اطلاعات در مورد وضعیت این زندان و چگونگی برخورد آن‌ها با زندانیان را می‌توان از زبان کسانی شنید که بهار سبز جوانی‌شان را در این زندان به خزان پیری مبدل نمودند و تمام وقایع و حوادث را از نزدیک شاهد بوده و شخصاً تجربه نموده‌اند. در پی به پاره‌ی از خاطرات زندانیان بگرام که سخت‌ترین شکنجه‌ها را به امید آزادی تحمل نمودند، پرداخته شده است.

روایت اندوه‌بار قاری صدام بهیر
قاری صدام بهیر، یکی سربازان جان‌برکف امارت اسلامی بوده که مدتی را در زندان خوفناک بگرام تحت شدید‌ترین شکنجه‌ها سپری نموده و با شروع سلسله‌ی آزادی زندانیان بگرام در دوران جمهوریت، از آن زندان آزاد شده است. وی خاطرات خود را از ابتدای دستگیری تا رهایی از زندان هولناک بگرام، به رشته‌ی تحریر درآورده است. روایت قاری صدام بهیر، تصویر زندان خوفناک بگرام، شکنجه‌های مرگ‌بار زندانیان، توهین و تحقیر قرآن کریم و در کل وضعیت هولناک زندان بگرام را به‌خوبی ترسیم نموده که توسط محمد صادق طارق به زبان دری ترجمه شده است. در پی به قسمت‌های از این خاطرات که بازگو کننده‌ی وضعیت اسفناک زندانیان سیاسی در زندان بگرام است، پرداخته شده است.
«… پس از چند دقیقه به خواب رفتم. خواب می‌دیدم که کماندوها بر اتاق ما شبیخون/چاپه زده‌اند و اتاق ما را محاصره کرده‌اند. یکی از کماندوها به دروازه شیشه‌ای نزدیک شده و آن را سخت با لگد زد. در همین لحظه دروازه در عالم بیداری به صدا درآمد. وقتی از خواب پریدم دیدم واقعاً تحت محاصره قرار گرفته‌ام. خیلی سریع وارد اتاق شدند و بالای سرم ایستادند، از موهای سرم گرفته و به سوی دروازه‌ام انداختند. پنج شش عسکر با زدن سیلی من را به همدیگر تحویل می‌دادند. بیرون از خانه در هوای سرد ایستادم کردند. پدر با تعجب محو تماشایم بود؛ اثرات غم و اندوه را در چهره‌اش می‌دیدم، ترس و بیم چاپه بر وی چیره شده بود، رفتار وحشیانه آن‌ها را با من تحمل کرده نمی‌توانست، اما خوب شد که از چشمان پدر دورم کردند. پس از آن گوشی‌ام را آوردند و گفتند: از کیست؟ گفتم: مال من است. رویش را برگشتاند و گفت هدف به دست آمد؛ چشمانم را بستند و دو نفر هنگامی که از شانه‌هایم گرفته بودند، گفتند: «د ای نصف شو ما را از خواب کشیدی اوغان…» چیزی نگفتم و به راه افتادم. دست‌هایم را پشت سر ولچک / دست‌بند زدند، نمی‌توانستم به‌خوبی روی زمین قدم بگذارم. پولیس‌ها نیز مسخره‌ام می‌کردند و از دروغ می‌گفتند پیش رویت آب هست قدم را بلندتر بردار با این سخن، همه‌شان می‌خندیدند» (بهیر، بی‌تا: 1)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *